سفر دوزخی: شاهزاده دشت های شرقی PDF
Document Details
Uploaded by Deleted User
1403
بهزاد قدیمی
Tags
Summary
رمان "سفر دوزخی" نوشته بهزاد قدیمی، داستان عاشقانه ای در دشت های شرقی است. این رمان با استفاده از مضامین جادویی و اسطوره ای، خواننده را به دنیایی دیگر می برد. رمان شامل فهرست و خلاصه ای از فصول است.
Full Transcript
سفر دوزخی سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی بهزاد قدیمی سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی بهزاد قدیمی نوبت چاپ :اول1403 ، تیراژ:...
سفر دوزخی سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی بهزاد قدیمی سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی بهزاد قدیمی نوبت چاپ :اول1403 ، تیراژ: چاپ و صحافی: کلیۀ حقوق برای نشر چترنگ محفوظ است. نشر چترنگ :تهران ،خ.نصرت غربی ،پالک ،58واحد 4 صندوق پستی: شابک :978-622-8381-09-1 www.chatrangpub.com تقدیم به مسلخ عشق فهرست ُ 9 فصل الف – :۱نام گل سرخ ِ 15 فصل ه – :۲نسیم شو 25 فصل الم – :3گریختن آنکه روزی سوخت 35 فصل کاف – :4شناور شو 45 فصل شین – :5قلعۀ کاغذی 57 فصل میم – :6قصۀ پریان 69 فصل دال – :7شومنامۀ تبرچۀ نقرهای 83 فصل الف – :8چشم شالجوم 101 فصل ت – :9جراحی 115 فصل ف – :10کسی که در همۀ عمر به سر نکوفته باشد 123 فصل الف – :11حریم حرمان 135 فصل ی – :12شط خارون 149 فصل الم – :13آنچه در پستوی خانه نهان باید کرد 165 فصل واو – :14قطع امیدواران 175 فصل الم – :15مهمانی 209 فصل واو – :16آهنخوار 219 فصل الف ـ :17سندروم رومئو 233 فصل دال – :18عشق است چون زمرد 243 فصل واو – :19بند دیوان 265 فصل میم – :20پاهایت را بگذار بر پلکان شیطان 277 فصل نون – :21منجمد شو 289 فصل نون – :22پایکوبی آن هیوال که گریست 301 فصل الف – :23بهشتک موعودک 313 فصل سین – :24زنجیری 325 فصل الف – :25یخ در بهشت 343 فصل ق – :26نجات تکشاخ 355 فصل ش – :27شعلهور شو 365 فصل ع – :28سوختن آنکه روزی گریخت 377 فصل ه – :29کفایت مجازات 385 فصل کاف – :30آن پادشاه سنگی که هرگز گلی را نبویید فصل الف – ۱ ُ نام گل سرخ ِ یکی بود ،یکی نبود ،یکی نبود ،نبود که نبود که نبود که...وقتی آن یکی نبود ،هیچکس نبود؛ هیچکس نیست ،نبوده است ،نخواهد بود.فقط قصهاش مانده ،قصهها تنها بازماندگان آن یکیهای نبودهاند.پس قصهاش را خوب بخوان ،شاید نامش را بدانی.در کتابها آمدهاست اگر نامی را صدا کنی ،جوابت خواهد داد.آری جادو این است که نام واقعیاش را بدانی تا بتوانی بخوانیاش.نامها ،نامهها را به مقصدشان میرسانند.دریغ! هرچه هست ،هرکه بود ،نامهای بسیاری داشت ،به نامهای بیشماری شناخته میشد. اگر قصۀ نامها را بخوانی ،شاید نام واقعیاش را بدانی.نام قصهها را به خاطر بسپار و نام قصهنویسها را و نام آنها را هم که در قصهها نوشته میشوند ،به خاطر بسپار. یکی بود ،یکی نبود ،زیر این گنبد کبود ،اولین قصهای که میخوانی شاید آخرین قصه باشد ،پس قصۀ اول را بخوان و نامش را تا آخر به خاطر بسپار.خورخۀ بورخسی! او راهب صومعهای مخوف اما نه ،نگهبان کتابخانهای افسانهای بود.کتابداری که نمیگذاشت هیچکس کتابها را بخواند.تمام کتابها را برای خودش میخواست، بدون اینکه چشم نامحرمی بر آنها بیفتد.کتابها کاغذند؛ کاغذهای فانی.کیست که کاغذها را بخواهد؟ او ،خورخۀ بورخسی ،کتابها را نه ،نوشتهجات روی صفحات سپیدشان را میخواست ،قصههایشان را میخواست نه برای هیچکس؛ فقط برای خود خودش. خودش؛ ِ خبر میرسد در صومعۀ او قتلهای مشکوکی اتفاق افتاده است.از طرف واتیکان اهب کارآگاه اسمش ویلیام راهب هوشمندی مأمور میشود تا به صومعه بیاید.ر ِ باسکرویل است و وارد صومعه میشود تا ماجرای قتلهای مرموز را بررسی کند. کارآگاه باسکرویل قتلها را دانهبهدانه دنبال میکند.نشانهها را پیدا میکند.معمای آن صومعۀ مخوف را حل میکند.پایان قصه معلوم میشود همۀ این جنایات کار خود 10سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی خورخه است.او تمام آن راهبان بیچاره را به کام مرگ فرستاده مبادا راز کتابهای سری و کتابخانۀ عجیبش افشا شود.خورخۀ پیر دلش نمیخواسته کسی در این صومعه راز ترس راهبان را از بین ببرد.آری ْ خندیدن و خنداندن را کشف کند؛ میترسید که خنده ِ خنده ترس را از بین میبرد و آنکه نترسد ،ایمانی نخواهد داشت و بیایمان ،زندگی آخر سخت است ،سخت است؛ لعنتی! بیایمان زندگی بسیاربسیار سخت میشودِ. داستان خورخه خودش را و کتابها را ،کتابخانه را و صومع ه را میسوزاند؛ در شعلههای آتش یا شعلههای شک ،چه فرقی میکند؟ شرقی من در خواب ناز است و من برایش الالیی میخوانم، ِ شاهزادۀ دشتهای الالییهایی که قصهاند و قصههایی که خوب نیستند ،خوشحال نیستند ،اما حق است که او خوشحال باشد ،حق همه است که خوشحال باشند ،بخندند ،نترسند.پس بگذار حاال در خواب این شعر را هم بخوانم؛ مال همان قصه است؛ شعر زیبایی است.میگوید: «چه گلهای سرخی که روید به دشت جسور و سرافراز و مغرور و تر زرشکی و سرخی چو خون در رگش نیازی ندارد به ناز و نظر دریغا نماند چنین تا ابد قشنگی اعضاش از پا به سر چه زود است روزی که میپژمرد» یکی بود ،یکی هست ،قصۀ دیگری که شاید برای تو قصۀ پریان باشد ،شاید برای من زندگی شاهزادهام.شاهزادهای نازنین که در این دشت خرم میخرامید شاد.هر گام که برِ هر چمنی میگذاشت ،همان چمنه هزار بار تصدقش میرفت.هر گلی که در این دشت روییده ،بویی از خوشیهای جاودان بهشتی را در مشامش میرقصاند؛ و پروانههایش، رنگارنگ و بازیگوش ،یاران بیکلکش هستند؛ بیخیال گرداگردش میچرخند. شاهزاده در این دشتهای شرقی با درختهای بلوط سالخورده وقت میگذراند.زیر سایۀ بید مجنون میآساید و هروقت دلش میخواهد تمشکهای وحشیاش را میچیند. آسمان اینجا هیچوقت بر او چنان سخت نمیبارد که سقفی بخواهد؛ برفهایش نرم لصف – نون لصفصفه نآ یبوکیاپ – 22:نون لصف 11 و نازند؛ سرما در جانش نمیاندازند.ابرهایش لحاف پنبهای هستند؛ خیالانگیز و مخملی؛ شکلهای خندهدار در آنها میبیند. شاهزادۀ نازنین من! یگانهترین یار من بوده ،هست.از وقتی که در رؤیا او را دیدم، و او نیز مرا دید؛ از آن هنگام که توی خوابهایمان برای همدیگر شعر خواندیم و قصه خواندیم ،و آنوقتها که نگاهم میکرد و میفهمیدم سرخ میشود ،میدانستم یگانهترین شاهزادۀ من خواهد بود. یکی بود ،یکی نبود.آنکه بود ،اسمش آذرنوش است ،من! دختری در دنیای واقعیجات.کارمند مستعفی شرکت بیمه ،بازیگر سابق تئاتر ،جستوجوگر همیشگی معنا در کلمات و لغات افسانههای باورنکردنی. نهفقط در ظاهر ،بلکه در بطن مبرا از لوث پوستواستخوان برای او زیبا و ستودنی ِ هستم.اما فقط در خواب همدیگر را میدیدیم.دلم میخواهد از جای بجنبد ،جنبشی، تنشی ،تپشی در قلبش باشد که از پیام بیاید.از این دشت رؤیایی هجرت کند به خرابههای شهر نکبتزدهای که ساکنش هستم.بیاید و مرا پیدا کند.من جایی در شهر مشوش رها شدهام.میان مردمان پر از روزمرگی و معیشت ،در خیابانهای شلوغ و بندی دام مدام شعبدهای هستم که زندگی مینامند.نامی ساختمانهای سیمانی ،من ِ دروغ است؛ نام حقیقیاش دوزخ است.دوزخ را به خاطر بسپار. یکی بود ،یکی نبود.زیر این گنبد سیاه ،شاهزادهای بود که میبایست سفر میکرد و آخ که سفر کردن سخت است! دل کندن از این دشت زیبا و جاودان سخت است.وداع با هرآنچه دوستش داری کار شاقی است.اما شاهزادۀ شیردل ،شاهزادۀ دشتهای شرقی شقایقهای وحشی ،از پسش برآمد.او زنده ماند.از مشقات سفر گذشت و بعد به وصال معشوقۀ زیبایش رسید.من و او با هم در دشتهای شرقی خواهیم بود و تا ابد در آنجا خوشبخت خواهیم زیست. میخواهمش ،میخوانمش ،میگویمش عزم سفر کن عزیزم! توشۀ راه در توبره بگذار؛ کولۀ سفر ببند؛ باید از این دشت به دنبال من بیایی.پرواز کن.اگر نمیتوانی پرواز کنی، شنا کن.اگر نمیتوانی شنا کنی ،سنگها را بشکاف.اگر سنگتراش نیستی ،همهچیز را بسوزان.مرا پیدا کن.اگر در عشق خودت صادقی از هیچچیز مهراس.مشکالتی را که 12سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی بر راهت میافتند ،پشت سر بگذار.مرا از یاد نبر.به عشقمان شک نکن.ثابتقدم باش. پرواز را به خاطر بسپار. یکی بود ،یکی نبود ،نبود و نبود تا اینکه باالخره بود.اینیکی قصۀ شاهزادهای شیردل بود که رؤیایی صادق دید.دید در قصری متروکه زیبایی خفته است.مهروی دالرام به شعبدۀ جادوگری نانامیدنی در خواب رفته.بانوی خفته هیچگاه بیدار نخواهد شد، مگر عاشقی صادق بر بالینش حاضر شود و او را ببوسد.در شوق آن بوسه ،طلسم دروغ خواهد شکست.شاهزاده برای رسیدن به بانویش سختیهای زیادی را پشت سر گذاشت.شاهزادۀ افسانهای از خوانهای افسانهای گذشت.بیابانهای بیآبوعلف، دشتهای خارآلود ،دیوارها و دیوها را درنوردید؛ چون پای قلعۀ زیبای خفته رسید، ناگهان جادوگر نانامیدنی اژدهایی شد.شاهزادۀ عاشق را در چنبره گرفت.از دهان اژدها آتش بیرون زد.از تفت شعلۀ آتش اژدها شاهزادۀ جوان میسوخت ،اما گفتهاند: گر اژدهاست بر ره ،عشق است چون زمرد از برق این زمرد ،هین دفع اژدها کن شاهزاده عشق را در شمشیرش بست ،اژدها را شکست ،قلع ه را فتح کرد و بعد بر بالین بانویش نشست.چون شاهزادۀ سوخته زیبای خفتهاش را بوسید ،بیدار شدند.بوسه را به خاطر بسپار. یکی بود ،یکی نبود ،توی قصۀ کبود ،دروازهای هست که از رؤیا به واقعیت میرود. توی قصۀ من شبی بود که جلوی آینه گیسوان سیاهم را شانه میکردم؛ از همهچیز رانده، از همهکس بریده ،در تنهایی خزیده ،میپنداشتم بی هیچ کسی که باشد خواهم مرد. چون غلتان ُدری اشکم از گونه افتاد ،مرغ آمینی نامرئی پردههای آینۀ شعبدهباز را از پیش دیدهام کنار زد؛ پس شاهزادهام را دیدم.پشت آینه بود ،با چشمانی چون مروارید سیاه درخشان ،معصوم ،بازیگوش ،دلم را برد.مرا دید.دلش را بردم.میدانم در این دشت شرقی هم آینهای هست که باید شکست و از آن گذر کرد.شاهزادۀ دشتهای شرقی ی هست که او را از جهان من جدا کرده باید این آینه را پیدا کند.در این دشت خرم ،آینها در جهان خوابگونهاش بسته است.چون آینه را بیابد ،بشکند ،از آن بگذرد ،من استِ ، را خواهد یافت.منتظرش هستم.شکست را به خاطر بسپار. لصف – نون لصفصفه نآ یبوکیاپ – 22:نون لصف 13 کاشکی! کاشکی! در این دشت افسانهای و معبد افسانههایش محبوس نماند.رازهایش دشت زیبا را بر همۀ دنیا افشا را برای خودش نگه ندارد.آرزوهایش را نکشد.دل کند و این ِ کند.بگذارد همه ببینندش.بگذارد من این دشت را ببینم.مرا به اینجا بیاورد.خورخۀ بیچاره ،از ترس افشا شدن راز خوشبختی ،همهچیز را سوخت.از خندیدن میترسید. مسحور ِ وه که در اسارت و حصر ،هیچکس طعم خوشبختی واقعی را نخواهد چشید! عزلت امن خویش ،دربسته به شعبدۀ واقعیات و شگفتیهای جهان ،خواهد پژمرد. یکی بود ،یکی هست ،میدانم هست و او هرگز پژمرده نخواهد شد.سرخورده نخواهد شد؛ شیردل است؛ نیرومند؛ سرسخت؛ و از همه مهمتر آزاد.زنجیرهایش را خواهد انداخت.رها خواهد شد از همۀ قیدوبندهای ذهنی و عینی.سبکبال خواهد ً آمد؛ واقعا عشق را خواهد یافت.عشق را آزاد به خاطر بسپار. وقتی از خواب برخیزد ،دیگر هم را نخواهیم دید؛ نه در رؤیا؛ نه در خواب.این شبها که پیش هم بودهایم ،پرقدرترین شبهای زندگیمان بوده است.همهچیز را برایمان روشن کرده.همۀ قصههایی را که برایش خواندهام؛ آن شعرهایی که برایم گفته است؛ ی است تمام نگاهها و نغمهها ،نامهها و نشانهها ،غمها و غمزهها ،وه که عشق زمرد درخشان! همگان در عمر خویش آن را نمییابند.ما آن را یافتهایم؛ اگرچه در رؤیا.چه رؤیایی صادقتر از این شعلۀ فروزان که در قلبمان است؟ شاید در خواب ،شاید در واقعیت ،به او میگویم دیگر نمیتوانم به رؤیایش بیایم؛ او هم نمیتواند در خواب و آینۀ من پدیدار شود؛ چون وصال در خیال مقدمهای است برای آگاه شدن به عشق؛ حاال که به این عشق آگاهیم ،دیگر نمیتوان به وهم رؤیای شیرینش آویخت.باید این رؤیا را واقعی کرد.پایان خیالانگیزترین قصهها بیداری است. این گل سرخ را بوسیدهام.آن را به شاهزادهام میدهم.به او میگویم همیشه و همهجا این گل را با خودت ببر.عشق تو به من این گل سرخ را زنده نگه خواهد داشت و بویش، تو را زنده خواهد داشت؛ سختی راه را برایت آسان خواهد کرد.خاطرات خواستنیات را به یادت میآورد در شبهای تاریک تنهایی.بو را ،نفحه را ،چنان حرز محرزی، راهنمای هزارتوی سفرت تعقیب کن. بوی این گل نامش است؛ نامی ندارد.نامهای بسیاری دارد.همهچیز است.به او 14سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی میگویم نام چیزها معنیشان است.نام چیزها جادو میکند.هرجا نام مرا شنیدی ،به آنجا بیا.هرجا بوی گل شدید شد ،به آن سو برو.این گل سرخ چیزی نیست جز آنچه من به آن دادهام؛ آن را بوسیدهام؛ میگذارمش پیش تو بماند.بیدار شو.نام گل سرخ را به خاطر بسپار. فصل ه – ۲ نسیم شو حاال منم؛ دختری تنها بر عرصۀ دشتی سبز پشت آینهها.چند سال خواهد گذشت؟ چند سال؟ زمستان است؛ برفها ،ابرها ،باران است.آیا گیسوهایم سفید خواهد شد؟ آیا چهرۀ من چنان جذاب خواهد بود که نتواند چشم از آن برگیرد؟ دانههای عزیز! دانههای مسدس! بلورهای قشنگم! قلبم پر از آتش است؛ پر از آتشم و انگار هیچوقت سرد نخواهم شد.من این ذهن خیالپرداز را از میان قصهها و افسانهها کشیدهام اینجا.من از میان هزاران داستان زنده سفر کردهام به دشت گالن.من از میان ساختمانها ،من از میان خیابانها ،میان خرابهها...بلورهای سپید! سپیدههای درنگم! میان سردی خشک جماعت خالی ،من از آینهها و زوال و زمان گذر کردهام. رسیدهام به این دشت جادویی.شاید شاهزادهام همینجاها باشد؛ به من گفت در دشتهای شرقی شقایقهای وحشی زندگی میکند.شاهزادۀ خیالزدهای است. زیباییاش است این سادگی و صداقتی که دارد و در دنیای خودش سیر میکند.مرا یاد کتابها و قصهها میاندازد؛ یاد افسانهها؛ انگار یکراست از افسانهها آمده باشد؛ دریغ که هنوز او را ندیدهام! نمیدانم واقعی است یا خیالی. حاال تنها رسیدهام اینجا به تماشای گلهای سرخ همیشهترم.بوی شمعدانی میآید؛ خون سرخ در برگهایشان بوی گالب.دلم خنک میشود.گام برمیدارم نرم.چه مای ه ِ سفر میکند! وه که مهرانگیزند! وقتی پاهایم نرمی تن چمنها را لمس میکند ،انگار شربت توی رگهایم جاری آبی یکدست آسمان ،بر هم پشته میشوند ،انگار قلبم در میشود.وقتی ابرها ،میان ِ پرنیان به خواب میرود.وقتی خورشید مالیم زمستانی ،نرم و یواش سالم میرساند از آن دورها ،انگار با خالهام در خارجه صحبت کردهام. آرامم.جای خوبی است.خاطرات بد را از خودم دور میکنم.خستگیام را پشت سر 16سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی جا گذاشتهام ،میخواهم فقط هوای تازه و سالم تنفس کنم.میخواهم گیسوهایم را باز کنم ،دراز بکشم روی چمنها ،بگذارم نور از پس بازیگوشی برگهای درخت چنار، روی صورتم سایههای خندهدار برقصاند. هیچ نشانی از این دشتهای شرقی شقایقهای وحشی در هیچکدام از افسانهها و کتابها ندیدهام.بسیار دشتهای زیبای رؤیایی در کتابها خواندهام؛ هیچکدامشان نشانی از این دشت را نداشتند.شاید آن دشتِ شرقی ساختۀ تخیل شاهزادهام باشد. ت شرقی افسانهای شقایقها هستم.گلهای اما فکر میکنم حاال اینجا در همان دش ً ت که شاهزاده برایم گفته ،اصال دشت منحصربهفردی سرخش که شبیهاند.شاید این دش نیست؛ هر دشتی میتواند باشد؛ شاید هم بسیار منحصربهفرد است؛ برای هر شخصی دشت مخصوصی است در جای مخصوصی.اگر چنین باشد ،پس اینجا را دشت شرقی شقایقهای وحشی خودم میدانم. باید منتظر بمانم تا شاهزادهام مرا بیابد.او را خواندهام.باید از دشت خودش سفر کند و پیش من بیاید.میآید.میدانم که میآید.مرا پیدا خواهد کرد؛ عاشقم خواهد بود و خوشبخت با هم تا ابد زندگی خواهیم کرد؛ همینجا ،درست زیر همین چنار ،روی همین چمن ،زیر همین آسمان ابری ،وقتی برف میآید. مینشینم.پشتم را به تنۀ چنار سالخورده میدهم ،پاهایم را به زمین زنده؛ دستهایم را روی سینههایم میگذارم؛ چشمهایم را به خیال میدهم؛ میبندمشان.دوست دارم او را ببینم که چطور شنل زیبایش در باد تاب میخورد؛ تکاپو میکند؛ مرا میجوید. دشتها و سرزمینها را مینوردد ،هیوالها ،دیوها و اژدهایان را شکست میدهد.بعد سوار بر اسب تکشاخ بالدارش از دور پیدایش میشود.مرا از قلعهای که در آن محبوسم نجات میدهد.بلندم میکند و میگذاردم پشت تکشاخش.مراقب است دستهایش با من مهربان باشد.به من میگوید« :آذرنوش! راحت بنشین.االن با هم میرویم دشت شرقی شقایقهای وحشی من». ً دشت شرقی شقایقهای وحشی اصال کجا هست؟ از او میپرسم« :شاهزاده! این ِ اونجا چی کار میکنی؟ نون از کجا درمیاری؟ خونه داری؟» َ میخندد؛ ُرخش رخشان میشود وقتی گونههای برجستهاش به خنده باز میشوند. – ه لصفف 17 ً در گوشم زمزمه میکند« :چه فرقی میکند کجاست؟ هرکجا میخواهد باشد؛ اصال همینجاست.همینجا کنار تو». بعد یال اسب تکشاخ را میگیرد و مرا میبرد.موهای مجعد مرد جوانم را از پشت میبینم که چنان بوتههای تمشک ،درهمبرهم و قلمبه و شلخته است.بوی تنش را به مشام میکشم.چرم بخارخورده را به یاد میآورد بر جلد کتابی کهن.میگوید« :آنجا کاری نیست؛ غذایمان را هر روز پیدا خواهیم کرد از میوههای جنگلی یا سیبهای وحشی ،گاهی هم میتوانیم دانههای بلوط یا توت بخوریم». میخندم.میگوید« :و خانۀ من ،خب خانۀ بزرگی است ،تمام درختهای کهنسال خانۀ من هستند؛ هیچوقت آسمانش آنقدر بیرحم نمیشود که سقفی به جز شاخۀ درختها الزم آید». خودم را لوس میکنم و میگویم« :خب که چی؟ یه عمر بریم اونجا توت بخوریم؟ حوصلهم سر میره خب». صورتش را برمیگرداند؛ چهرهاش گلانداخته است.موج مجعد موهایش ،وای! پیچ در دلم تاب میدهند.پاسخ میدهد« :میتوانیم بچهدار شویم.نظرت چیست؟» غشغش میخندم.تاب دلم مثل بچهای قلبم را میافشرد.او ساده است.فکرش به جاهای دور نمیرود.فکرش را به جاهای دور میبرم«.نه.من از سر بیکاری نمیخوام بچهدار بشم آقای شاهزاده». «پس چه کنیم؟» «خیال کنیم.بنویسیم.شعر بگیم.خیال کنیم». ی است.دو تا میش رام زیر ابروهایش دارد به آسمان نگاه میکند.چشمهایش میش آبی باالی سرمان را چرا میکنند.میگوید« :خیال میکنیم.تا آخر که حاال دارند سقف ِ عمر ،خیال میکنیم.چه مایه شعرهای زیبا برای همدیگر خواهیم خواند!» «و قصه.هر شب برات قصه میگم.هیچ شبی رو بدون قصهها نمیگذرونیم.با قصههای من به خواب برو شاهزاده». «و با شعرهای من بیدار خواهی شد.قبول است؟» «قبوله». 18سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی عطر ذهنم را آ کنده است.گل سرخی در چشمانم را باز میکنم.خیال خوش مثل ْ کنار رانم روییده.آن را میکنم.جلوی بینیام میگیرم.چه بویی دارد الکردار! احساس میکنم جوان میشوم از رایحهاش.نسیم خنکی میآید.نگاهش میکنم.شبیه همان گل همیشه سرخی است که شاهزاد ه با خودش دارد.اگر دشتهای شرقی همهجا هستند، شاید گلهای سرخ هم همهجا باشند.با گل جادویی سخن میگویم« :گل سرخ زیبا! تو آیا خویشاوند همان گلی نیستی که شاهزادهام با خودش دارد؟ آیا همان گل نیستی؟» یقین دارم همان است؛ به همان لطافت و زندگی.از او میپرسم« :تو هیچوقت شاهزادۀ مرا دیدهای؟ همان که در دشتهای شرقی شقایقهای وحشی زندگی میکند. همان که قد بلندی دارد و موهای شلختهاش دل آدم را آب میکند.شنلی به خودش پیچیده و قرار بوده دنبال من بیاید.تو هیچ خبری از او نداری؟ شاهزادهام را ندیدهای؟» بوی گل را به مشام میمکم.مستم میکند.بو در من لغت میشود.با من سخن میگوید« :شاهزادهات را دیدم که در پیات بود.از وقتی او را خواندی ،عزم سفر کرد. میخواست هرطور شده از آینه رد شود؛ اما هیچآینهای را در این دشت زیبا نمیشناخت. از وقتی مرا به او دادی ،از خویش جدایم نکرد.هروقت مرا گم کرد دوباره به دستم آورد. چون مرا از او ربودند ،باالخره پسم گرفت.همیشه با او بودم ،در همهجا.آنوقت که از خواب آشفتهای پریده بود ،سراسیمه پیش تکشاخش میگفت" :خواب بدی دیدم تکشاخ! خواب بدی دیدم! نمیدونم چی به سرم اومد.بالها و دشتها و همهچیز سوخته بود.همهچیز رو از دست دادم.وای نمیدونی چقدر وحشتناک بود!" «شروع کرد به کوله بستن.من آنجا هم با او بودم. «ترسو بود؛ از سفر خوشش نمیآمد چون گفت" :آخه چرا باید این دشت قشنگ رو ترک کنم؟ چرا آذرنوش نمیاد پیش من؟ من میخوام بشینم تا اون بیاد من رو پیدا کنه". «اسب تکشاخ بالدارش نشسته بود کنار بلوط تنومند و داشت برگهای افتادۀ بلوط را میجوید.شاهزاده کولۀ سبزرنگی داشت بزرگ و جادار.گذاشته بودش زیر ریشۀ کلفت بلوط که مثل ناخن غولی مهربان از چمنها بیرون زده ،پل کوچکی بر زمین ساخته و باز سر به خاک فروبرده بود.اطراف او و تکشاخ سپید پخش شدم.در مشام و ششهایش رفتم.خونش تازه و قلبش پر از عشق بود وقتی گفت" :نه.اون نمیاد.من – ه لصفف 19 باید برم.سفر آدم رو مرد میکنه.خودش گفته بود.مثل سفر دانته ،مثل تندیس کودیاک، مثل سفر کنت مونت کریستو ،مثل بیژن و منیژه ،میدونی تکشاخ؟ اون این قصهها رو همینجوری برای سرگرمی و وقت تلف کردن برای من تعریف نکرد؛ اینها راه رسیدن به آذرنوش بودن.باید مثل اونهایی بشم که قصهشون رو برام تعریف کرده". «کولهاش را وزن کرد و ادامه داد" :در نتیجه آذرنوش سراغ من نخواهد اومد جناب تکشاخخان! این ماییم که باید بریم.و میریم". «شاهزاده میوۀ بلوطی را از زیر درخت برداشت.به نظر میآمد بر ترسش چیره شده، رو کرد به تکشاخ و گفت" :به نظرت چقدر بلوط بردارم؟ چقدر طول میکشه؟" «تکشاخ چشمان درشت درخشانش به شاهزاده بود و فکش بلوط میجوید؛ ساکت بود.شاهزاده میوۀ بلوط را بو کرد و انداخت توی کولهاش.رفت به سوی تکشاخ. گونههای برجستۀ سفید آن موجود افسانهای را نوازش کرد.دستی به شاخ جادوییاش کشید.گفت" :اولین خوان ما چیه؟" «بعد بشکن زد و انگار بازی باشد ،گفت" :درسته! یافتن آینۀ جادویی.هنوز آینه رو پیدا نکردهم؛ ولی پیداش میکنم.باالخره یه جایی توی همین دشته دیگه.من این دشت رو مثل کف دستم بلدم.همۀ کنجوکنارش رو میشناسم.پیداش میکنم". «تکشاخ سرش را تکان داد.یالهایش در هوا پریشان شد.شاهزاده گفت" :موضوع آینه نیست.موضوع اینه که وقتی از آینه رد شدیم ،چقدر سفرمون طول میکشه.آذرنوش رو کجا قراره ببینیم". «تکشاخ کرنش کرد.شاهزاده با خنده گفت " :شما هم با من تشریف میارین.بله". «تکشاخ سمش را به زمین مالید.شاهزاده پوزۀ تکشاخ را بوسید و زمزمه کرد" :خب پر بزن.تو که اینجا هی پرواز میکنی؛ ورجهورجه میکنی؛ با این اندام درشتت ادای گنجشک درمیاری.کاری نداره که.من از آینه رد میشم.تو هم پرواز کن بیا". «تکشاخ سرش را برد توی برگها.شاهزاده دوباره ترسیده بود".شاید بالمالیی ً سرمون بیاد.اونوقت چیکار کنم؟ من نمیدونم اون دنیایی که آذرنوش توشه ،اصال چهجوریه". «از تکشاخش پرسید" :تو میگی چی میشه؟" 20سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی «نشسته بود.برخاست" :مهم نیست.من شاهزادۀ آذرنوشم.از پس همهشون برمیام. همۀ قصههای مهم رو برام گفته.من همۀ فنون جنگیدن و برنده شدن رو بلد شدهم.نباید الکی بترسیم.باشه تکشاخ؟" «تکشاخ سرش را باال آورد.لپش ِپر برگ و چمن بود و با اشتها سبزیها را میبلعید. شاهزاده برگی از دهان تکشاخ گرفت.آن را گذاشت به دهانش و شروع کرد به جویدن؛ با دهان پر از برگ خندید که" :مزۀ عجیبی میده! شبیه بلوطه ،ولی تلخه ،ولی تلخ نه... گسه ،خوشمزهست.خیلی غلیظه؛ یعنی منظورم اینه که مزهش برای دهن من زیادی شدیده.میتونم توش طعم بلوط رو احساس کنم ،ولی خب...فکر کنم بهتر باشه من میوههای بودادۀ بلوط رو بخورم ،تو هم برگاش رو.برای تو هم برگ بلوط برمیدارم.یادم نرفته.خیالت راحت باشه". «تکشاخ پوزهاش را نرم به گونۀ شاهزاده مالید.شاهزاده خندید و جواب داد" :وقتی تو کنارمی ،خیالم راحته.تنها نیستم" «تکشاخ با ل گرفت و مثل پرندهای سبک از زیر درخت بلوط به باالی صخرۀ بلند دشت پرواز کرد.شاهزاده فریاد زد" :ببین ،اگر میخوای ،با دشت و گلها و پروانههات خداحافظی کن.باید زودتر راه بیفتیم.خب؟ شنیدی چی گفتم؟ نری بازیگوشی یادت بره ها!" «شاهزادۀ خوشخیالی بود و هیچ از سفرش نمیدانست و هیچ از مشقات رنجی که تو در آن زندگی کردهای خبر نداشت.مدتها بعد از اینکه کولهاش را بست ،بسیار پس از خداحافظیاش با تکتک گلها ،با تکتک پروانهها و همینطور ابرهای گذرایی که در آسمان دشت رفتوآمد داشتند ،هنوز نتوانسته بود آینه را پیدا کند.خیلی گذشته بود.حداقل او اینطور فکر میکرد که زمان خیلی زیادی گذشته است.دلش آتش بود. میخواست هرجور شده ،از آینه بگذرد و سراغ تو بیاید؛ ولی آینهای در دشت نبود.نومید بود.دیگر دلودماغ گذشته را نداشت.دیگر با پروانهها بازی نمیکرد.حتی کمتر بلوط بوداده میخورد.یکسره مرا بو میکرد و من آرامش میکردم. «تا اینکه شبی زیر درخت بید مجنون دراز کشید.تکشاخ باالی درخت داشت ماه را تماشا میکرد.شاهزاده زمزمه کرد" :میدونی؟ دیگه نمیخوام اینجا زندگی کنم.برام مهم نیست.من نتونستم اون آینۀ کوفتی رو پیدا کنم.االن دیگه مطمئنم توی این دشت – ه لصفف 21 آینهای وجود نداره.وجببهوجبش رو گشتهم.هزار بار گشتم.فکر کنم آذرنوش شرطی برام گذاشته که برآورده کردنش غیرممکنه". «نیشخند تلخی زد" :زپلشک! توی همین خوان اول خراب کردم". «تکشاخ از باالی بید مجنون بال گرفت و آمد کنار شاهزاده دراز کشید.شاخش را نرم زد به نوک دماغ شاهزاده؛ اما شاهزاده حوصله نداشت.غلت زد و پشتش را به تکشاخ کرد.پچپچ گفت" :من دیگه کارم تمومه تکشاخ.تنها جایی که ازش نگذشتهم پرتگاهه. من دیگه فردا میرم پرتگاه". «آنموقعها ،امیدش مثل شیشهای نازک خیلی زود ترک برمیداشت.زود باور میکرد، زود هم باورش را از دست میداد.تکشاخ پوزهاش را به پشت شاهزاده زد.شاهزاده چیزی نگفت.تکشاخ شنل شاهزاده را به دندان گرفت و کشید.شاهزاده چیزی نگفت. تکشاخ گونۀ شاهزاده را لیسید.شاهزاده گفت" :میدونم تو میتونی پرواز کنی؛ ولی من نمیخوام باهات پرواز کنم.آذرنوش توی آسمونها نیست.میدونم توی یه شهریه بیرون اینجا.فکر میکنم دیگه من رو دوست نداره.خیلی وقته باهام حرف نزده". «تکشاخ سرش را تکان داد.شاهزاده پاسخ داد" :باالخره به خوابم که میومد.همیشه میومد.دیگه نیومده.فکر کنم با یکی دیگه ازدواج کرده.شرطی هم که برام گذاشته یه شرط غیرممکنه که دستبهسرم کنه.من دیگه نمیخوام زنده باشم". «تکشاخ غصهدار کنار شاهزاده ایستاد.شاهزاده همانطور پشت به تکشاخ گفت: "میخوام بمیرم.ای کاش نسیم بودم! مثل یه باد میوزیدم الی موهاش؛ میرفتم پیشش. من رو بو میکرد.میرفتم توی تنش.همیشه همونجا میموندم.من رو به یاد میآورد. ً فکر میکنی اصال به من فکر میکنه؟ من رو یادش رفته؟" «تکشاخ سمش را به زمین مالید.شاهزاده گفت" :برو دیگه.میخوام بخوابم.دنبالم نیا.شاید امشب بیاد به خوابم". «تکشاخ پرواز کرد.شاهزاده خوابید.ماه میدرخشید.با همۀ اینها آن شب هم به شب مهمی برای شاهزاده بود چون حرفهایش جدی شدند. خوابش نیامدی.آن شبِ ، «فردا هنوز آفتاب نزده ،برخاست.چشمهایش سرخ شده بود.اشک ریخت و اشک ریخت.بعد رفت طرف صخرۀ پرتگاه.هر قدمی که برمیداشت ،دیگر نه آسوده ،که با 22سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی خشم و محکم مینمود.عزمش در هر گام جزمتر میشد.باد میوزید.چمنها زیر پایش التماس میکردند.وقعی به ایشان نمینهاد.رسید به صخره.پنجههایش برجستگیهای صخره را گرفتند ،پاهایش را بر گودیهای سنگ بزرگ گذاشت.از صخره باال رفت. تردیدی نداشت.امیدی نداشت.چیزی نمیخواست.بر فراز صخره ایستاد.به افق نگاه کرد.شعاع شروع روز تازه تاریکی را شکافته بود که زمزمه کرد" :بدرود ای دشت شرقی زیبای من! بدرود.هزار بار بدرود.من دیگه به تو بر نخواهم گشت.من خواهم مرد". وحشی سقوط ترساندش.مرا بیرون آورد و بویید.نور ِ «به پرتگاه نگاه کرد.عمق خورشید اندکی صورتش را گرم کرد.مرا گذاشت درون شنلش.گفت" :شاید اون پایین، وقتی استخونهام متالشی شدن ،وقتی کلۀ پوکم ترکید ،شاید بعد از مرگم ،آذرنوش رو ببینم.شاید اون هنوز من رو یادش بیاد.کاش اینطور باشه!" «اشکش درآمد.فینش را باال کشید.زارید" :آذرنوش! من نتونستم آینه رو پیدا کنم". «نفسش بند آمد.حرفهایش نامفهوم شدند.ضعیف بود. «هیچ راهی برام باقی نمونده.کار دیگهای ازم برنمیآد.معذرت میخوام.همۀ سعیم رو کردم. «چشمهایش را بست.دیگر چیزی نگفت.پایش را از صخره بیرون نهاد.وزنش را انداخت روی پای معلقش و افتاد.سقوطش اما طوالنی نبود؛ چون افتاد روی سطحی نامرئی.نه خیلی پایینتر از صخره.در کمال تعجب چشمهایش را باز کرد.دید انگار روی سطحی سفت و نامرئی قرار گرفته است.با هول برخاست.اطرافش را نگاه انداخت؛ بعد با خودش زمزمه کرد" :این دیگه چیه؟ چرا سقوط نکردم؟" «آنوقت بود که نور خورشید روی سطح انعکاس کرد.خوب که به سطح نگاه کرد، دید شیشهای براق است.تصویر خودش را در آن سطح شیشهای دید.از شوق و شگفتی زانو زد روی سطح شیشهای.زل زد به انعکاس تصاویر بر گسترۀ صیقلی.فریاد زد: "ایناهاش! خودشه! آینه! اینجاست.همینه.اینجا بوده.همینجا بوده». «به سطح آینه دست کشید.با خودش پچپچ کرد" :چطوری باید از این رد بشم؟" «آفتاب بیشتر شد.حاال تصویرش را خوب در آینه دید.شاهزادۀ دیگری توی آینه بود. داشت به او لبخند میزد.شاهزاده به صورتش دست کشید.زمزمه کرد" :من این شکلیام؟" – ه لصفف 23 «تصویر درون آینه دو تا بال خفاشگون داشت؛ دستش را برد الی شنلش.شاهزاده هم چنین کرد.شاهزاده از الی شنلش مرا بیرون آورد.تصویر توی آینه اما گلی نداشت. تبرچهای نقرهای در دستش بود.شاهزاده چشمانش را دقیق کرد.شاهزاده مرا به طرف آینه برد.ناگهان تصویر توی آینه با تبرچه کوبید به سطح شیشه.آینه فروریخت.شاهزاده سقوط کرد.من دیگر همراهش نبودم.همین.دیگر چیزی برای گفتن ندارم». از ترس چشمانم را باز میکنم.گل سرخ در دستم است.عرق کردهام.شاهزادهام سقوط کرده ،شاید مرده باشد.گل سرخ را میبوسم.قطرهای اشک بر گونهام میغلتد: «یعنی مرده است؟ وقتی سقوط کرد چه شد؟ چه بر سرش آمد؟ کجا دنبالش بگردم؟» بوی گل سرخ محو و میراست.میگوید« :نه زنده است.به دشت شرقی شقایقهای وحشیاش رسیده است.آنجا را پیدا»... صدایش خاموش میشود.دیگر با من حرف نمیزند.قلبم تند میزند.باید شاهزادهام ً را پیدا کنم.نمرده است.او حتما دارد دنبال من میگردد.منتظرم است.زمزمه میکنم: «ای گل سرخ زیبا! ای بوی خوشایند! نسیم شو.خبر مرا به شاهزادهام برسان.به او بگو من به دنبالش خواهم آمد.به او بگو دوام بیاورد.منتظرم بماند.پیدایش خواهم کرد». نفسم بند میآید.شاید مرا فراموش کرده باشد.برمیخیزم.گل سرخ را میبوسم.آن را به باد میسپرم.ای کاش من هم مثل باد میتوانستم به همهجا بروم! اما نمیتوانم. میتوانم.باید بخوابم.باید او را در رؤیا بیابم.همانطور که همیشه با هم در رؤیا دیدار میکردهایم.شاهزادهام را خواهم یافت.ایمان دارم. فصل الم – 3 گریختن آنکه روزی سوخت از سفرها و شهرها با خودم کاغذپارههای زیادی آوردهام؛ پارههای کاغذ را به کولهپشتیام ریختهام.نوشتههایی بر آنهاست که دوستشان داشتهام.آنها را خواندهام و باز هم خواهم خواند.خیلی خواندهام؛ شعرها و داستانها ،انواع لغات مونسم بودهاند؛ جانم بودهاند؛ زندگیام.همیشه از مرارت روزها به اعجاب لغات پناه بردهام.خیاالتیام.با خیاالت خودم حال میکنم.آنقدر دوستشان دارم که جرئت نمیکنم آنها را بیان کنم! آنقدر دوستشان دارم که دلم نمیخواهد آن احساس اثیریشان را به واقعیت لغت بیاالیم.دلم میخواهد تا ابد در دلم باشند ،بدون اینکه هیچوقت بخواهم نامی برایشان بگذارم. اما دیگر باید بگویمشان؛ بزرگ شده بر دلم سنگیناند.با آنها حرف میزنم. تصدقشان میروم. «آخر چطور شروعت کنم قشنگترین فصل دنیای من؟ چطور در اندامت لغت بریزم؟ چطور دل بکنم از نفحۀ خیالت؛ واقعیات کنم؟ چطور تو را پیش چشم جهان قرار دهم؟ تو را که چون در خیالم شکل میگیری ،نطفۀ حیاتی هستی رقصان و پرشور. حاال بزرگ شدهای و ذهن من نمیتواند بیش از این بارت را نگه دارد؛ باید وضع حملت کنم.آه که چقدر دلم نمیخواهد واقعی شوی! آه که میدانم چقدر ذهن و استعدادم در زادن تو ناتوان و عاجز است! آخر تو خیلی زیباتر از آنی هستی که من با این لغتهای ناچیز روایتت میکنم». کاش دایهای داشتم؛ مامایی ،کسی که مرا در زاییدن این حرفها یاری رساند! دریغ که ندارم! از خیابانها و شهر گذشتهام.از بیغولهها و حاشیهاش ،از دودها و صداهایش، دشت دورافتادۀ آنقدر رفتهام که دیگر شهر و آدمها و سفرم در ذهنم محو شده است.این ِ بیهیچکس مرا در خود گرفته است.اینک من! ایستاده بر آستان این دشت سوخته. یاد آن شاعر راهگمکرده میافتم.همانکه در نیم هراه زندگی ما خویش را در جنگلی تاریک 26سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی یافت ،زیرا راه راست را گم کرده بود؛ و چه دشوار است وصف این جنگل وحشی و سخت و انبوه که یادش ترس را در دل بیدار میکند! مرا هیچ جنگلی در خویش نگرفته که من گمشدۀ دشت خاموشم.خاموش میشوم.دعا میکنم ،همانطور که او کرد؛ دعا میکنم. فریاد میزنم« :ای الهگان الهامبخش شعر و موسیقی! ای نبوغ محض و بلندپایه! اکنون به یاریام بیایید.و تو نیز ای خاطره که بر لوح ذهنم نهشتهای ،وقت است هنرنمایی کنی». زمزمه میکنم« :ای شاعری که پیشوای منی! به توانایی من بنگر و پیش از آنکه قدم در این راه دوزخی نهاده باشم ،ببین که آیا برای چنین کاری چنانکه باید ،توانا هستم؟» پوزخند میزنم.شاعر نازنینم همراهم نیست.قرنهاست که از این مسیر دشوار گذر کرده، مرده است.فقط من هستم و لغتهای او ،در ذهنم رقصان ،جاویدان ،جادویی.من ،نحیف و لرزان ،ترسیده از عظمت آنچه بر زبانم خواهد رفت (چه خواهد شد؟) جسارتش را ندارم؛ با این حال ،درد وضعحمل منتظر جرئت من نمیماند.باید بگویمشان.وقتش است. از خواب که برخاستهام ،به راه افتادهام.حاال دارم تپهای را باال میروم.ابری نیست؛ راهی نیست؛ ماهی نیست؛ باالی تپهای که میرسم ،درست روبهرویم صخرهای ناخن به آسمان میخراشد.میخواهم فراز آن صخره باشم.محرابم آنجاست.آنجا وضع حمل خواهم کرد.میدانم.باید از صخره باال بروم.دلم میخواهد حرفهایم مخاطبی داشته باشند.به دنبال کسی ،چیزی ،هستم که این حرفها را بشنود؛ بتوانم به او بگویمشان. کف دستم را به زبری صخره میسایم.زور میآورم.زانو بر برآمدگیهایش میگذارم. وزنم را باال میکشم.باالی این صخره؛ همهچیز آنجا اتفاق خواهد افتاد.آنجا اعتراف خواهم کرد.باالتر میروم.پوستم خراشیده ،مچ دستم درد گرفته است. اعتراف خواهم کرد.به حرف خواهم آمد.حرفهایم نامی خواهد داشت.در نامها ی چیزها ،بلکه جوهرشان را با خود حمل میکنند.گاهی میاندیشم نشانهای است ،معن شاید اگر زندگیام یک لغت میشد ،نامش بود «آذرنوش».شاید جوهر زندگیام را َ در نامم کاشتهاند.هر لغت را مثل نوزادی زاییدۀ ذهن ُمشوشم نام میگذارم.نامی که جوهرش باشد ،جوهر آن خیال اثیری بینام که لغزند ه است و بازیگوش ،زیبا و غمانگیز ،رنجآور و زنده. باید آغاز کنم؛ با کلمه؛ با کلمه باید آغاز کرد که در آغاز کلمه بود.همهچیز به واسطۀ – مال لصفف 27 او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت.پس سوگند به قلم! و سوگند به آنچه سطر میکند! به لطف اوست که من هنوز دیوانه نیستم. باالی صخره میرسم.اشکم میشکند.درست باالی صخره یک آینه است.آینهای بزرگ و قدی ،قائم به قامت صخرۀ کهنسال.میروم سمتش.از این آینه نمیترسم ،گمان کنم آذرنوش واقعی همینجا خواهد بود ،پشت حصر شیشهای آینۀ باالی صخره.چهرۀ خودم را میبینم.زیبایم.گونههایم تیزگوشه و گلانداختهاند.گیسوهای سیاهم ،بافت ه بر شانهام شریدهاند.ابروهایم تیزند و مشکی ،بینیام استخوانی است ،نه بزرگ نه کوچک َ و لبهایم وقتش است که به حرف بیایند.آینهها سختگیرترین ُمفتشان جهاناند.حرف میکشند؛ اعتراف میگیرند.جلویش مینشینم.چارهای ندارم.وقتش شده.میگویم: «برای هیچکس جز تو نخواهم گفت.برای تو خواهم گفت.تویی که در این دشت سوخته یافتم ،قائم ایستاده بر فراز این صخرۀ سختجان (مثل میخ از دل زمین بیرون زده) ،مرا به خودم باز مینمایی؛ یا شاید من نیستم؛ شاید تمام منهایی هستم که میشد باشم (هستم؟) ،تمام آنچه میشد باشد. تو به قصۀ من گوش کن؛ مامای این لغتهای بزرگ باش که حاال بر زبانم جاری میشوند و آنها را نزد خود نگ ه دار.نه! نگه ندار.فریادشان بزن.منتشرشان کن.به گوش همگان برسانشان.بگذار بشنوند و بدانند و قضاوت کنند و بگذار بدانند.در تمام سطوحی که بر جهانهای دیگر داری ،سطر به سطرشان را منعکس کن ،منتشرشان کن. ای آینه! تو صادقی و تو راستی و تو هیچوقت قضاوتی نکردهای؛ تو فقط هستی.شاید اگر از سوی دیگرت به تو نگاه کنند ،شیشهای شفاف باشی ،نامرئی؛ شاید در سوی دیگرت نه قائم ،که افقی باشی؛ مثل پلی شیشهای که هیچکس تو را نخواهد دید ،مگر مرگ متقن بیفکند.شاید تو بسیار چیزها باشی، اینکه خویش را از پرتگاه نومیدی به ِ بسیار چیزها طی اینهمه سال دیده باشی ،اما هرچه هستی ،اینک برای من آینهای؛ تمامقد و تمامنما.من تمامی». ِ دختری توی آینه است.به من لبخند میزند.نمیدانم کیست؛ شاید من ،شاید کسی که مثل من است.از او میپرسم« :آینه! آینۀ باالی صخره! به من بگو اینهمه وقت که اینجا نشستهای ،آیا هیچوقت شاهزادۀ مرا دیدهای؟ همان شاهزادۀ شنلپوشی که موهایش 28سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی ژولیده بود و در سینهاش گلی همیشه سرخ با خود داشت.این ابرها که بر تو گذشتهاند و آن غبارها که بر لوحت لمیده ،مدتی ماندهاند ،هیچ خبری از آن شاهزادۀ مسافر به تو ندادهاند؟ هیچ خبری از او نشنیدهای؟ شاهزادۀ مرا ندیدهای؟» چون شیرقهوهای در فنجان ،که قاشقکی برای حل کردن شکر به همش زده باشد ،آینه پر از ابر میشود.نگاهم در آینه حل میشود.انعکاسش در ذهنم صداهایی میشوند. صدایش را میشنوم. «به من میگویند عیبنما؛ اما من فقط راستنمایم و مردمان عیبهای بسیار دارند که از دیدنشان عاجزند.سویهای زیادی دارم؛ بیشمار سطح در بیشمار جهان جادویی، از جمله در جهان جادویی تو.در جهان تو من قائم بر صخره ایستادهام؛ در جهان او اما سطحی نامرئی ،به موازات افق خورشید بودم وقتی دیدمش که دنبال تو میگشت؛ سرگشته بود و نگران.از همانجا که خوابیده بودم ،در تأللو آسمان دیدم که شاهزادهات همهجا ،هر کنجوکناری را گشت.میخواست به تو برسد؛ آمد به این سوی من؛ به جهان تو اما اوضاع آنطور نشد که فکر میکرد. «وقتی پایش را گذاشت روی زمین ،خاری به پایش رفت.پایش خون آمد.فریادش در آمد.نشست و خار را از پایش کشید.زارونزار نالید" :چرا پام رو خراشیدی؟" «بلند شد.به اطرافش نگاه کرد.بعد همهچیز را دید.دید که تمام دشت سوخته است. اثری از گلها و سبزهها ،یا از پروانهها نیست.همهچیز سوخته بود.گلهبهگله آخرین ْ سیاه دشت آخرین لقمههایشان را میبلعیدند.آتشها روی تن ِ «داد زد؛ انگار مشاعرش را از دست داده باشد.جیغ زد.پرید روی جنازۀ آنچه روزگاری گل بود.سعی میکرد آتش را خاموش کند.زارید" :دشتهای شرقی! دشت شقایقهای وحشی من! چی به سرتون اومده؟" «دستهایش سوختند.اشکش در آمد.بالهایی درآورده بود فکسنی.سعی کرد با بالهایش آتش را خاموش کند ،اما بال زدنش کمکی به خاموش شدن آتش نمیکرد. فریاد کرد" :آذرنوش کمک! آذرنوش!" «و تو هیچوقت جوابش را ندادی.پس دوباره کمک خواست" :تکشاخ! تکشاخ بیا کمک کن". – مال لصفف 29 «تکشاخها هروقت خودشان بخواهند کمک میکنند و آنموقع هیچ تکشاخی به کمک شاهزاده نیامد.بیچاره شد.هقهقکنان بانگ زد" :یکی به من کمک کنه.این دشت بیچاره داره میسوزه". «دوید سمت جایی که روزگاری سبزی چمنهایش بوی زندگی میداد.دید که آنجا جز تلی از خاکستر هیچچیز نمانده.خار و خس شده بود هرچه روزی زیبایی و لطافتی داشت.از تپهها باال رفت و در گودیها خودش را به خاک میمالید که" :اینجا هیچیش شبیه دشت من نیست.چرا آسمونش اینقدر سرخ و سیاهه؟ چرا بوی گند میاد توش؟ چرا کسی صدای من رو اینجا نمیشنوه؟ چرا زمینش سفته؟" «ناگهان پشت سرش صدایی شنید" :هوی! جوان! چیه؟ چرا دادوقال راه انداختی؟" «آن شاهزادۀ پریشان مردی را دید چهارشانه و ستبر که اندام دندانهدارش را در شنلی پیچیده بود.مرد تازهرسیده ،با دست موهای افشانش را به پشت خوابانید.صورتش انگار تازه از خواب برخاسته باشد ،بیحالت و کرخت مینمود.شاهزاده شتابان خودش را به مرد شنلپوش رساند.همین که نزدیک مرد شد ،پرسید" :سالم.شما هیچ میدونی چی بر سر اینجا رفته مرد نیک؟" ً «غریبه پوزخندی زد" :مرد نیک؟! پسرجون! من هرچی باشم قطعا مرد نیکی نیستم". «ابروهای شاهزاده از تعجب باال رفت.شنلپوش به اندامش کشوقوسی داد و زیرلب گفت" :اینجور که به نظر میاد ،دشت به کل سوخته.آتش گرفته.دود شده رفته هوا"... «انگشت اشارهاش را به شکل مسخرهای چرخاند و ادای دود درآورد.شاهزاده انگار درونش زلزله آمده باشد ،اندامش میلرزید.مثل ارگی از خاک و خشت ،آوار شد روی خاکستر زمین.صدایش هر آینه میشکست.پرسید" :این دشت...این دشت من بوده؟ دشت شرقی شقایقهای وحشی من...سوخته؟" نگاه ممتدی به شاهزادۀ زانوزده انداخت.بعد پرسید" :ببینم ،تو مگه اطالعی «غریبه ِ از دشتهای شرقی شقایقهای وحشی داری؟" «"من؟ بله آقا.من اونجا زندگی میکردهام ،تمام عمرم رو اونجا بودهام". «"خب.اینجا که شرقیترین منزلگاه سفر منه ،راستش وقتی رسیدم هم پر شقایق وحشی بود ،پس البد بوده دیگه.دشت شرقی شقایقهای وحشی! منظورم اینه که اگر 30سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی اسم این بهشت رؤیایی مسمایی داشته باشه ،به این دشته میخوره دیگه.شرقیه ،شقایق داشته ،جای باصفایی بوده.البد همینجاست پس! زپلشک!" «مرد غریبه انگار نفرت داشت.خدویی خلطی بر زمین سوخته انداخت.شاهزاده خیلی تعجب کرد.برخاست و در چشمان غریبه خیره شد" :چرا اینطور دربارۀ این منزل عزیز حرف میزنی؟ تو آیا اینجا رو میشناختهای؟" «مرد شنلپوش سرش را تکان داد ،اما جوابی نداد.مدتی با هم صحبت نکردند. باالخره شاهزاده پرسید" :شما از کجا به اینجا اومدهای؟" «شنلپوش لحظهای دست برد و صورتش را پوشاند ،انگار نعرهای در مشتش خفه کرد.جواب داد" :از پشت این دشت؛ خیابونهای مرده ،شهر دیوزده ،از جهنم اومدهم". «بعد از شاهزاده پرسید " :اینجا چیکار میکنی پسرک بالدار؟ بال برای چی داری ً اصال؟" «بعد بیخیال ،نیشگونی از بالهای پالستیکی شاهزاده گرفت.شاهزاده انگار چندشش شده باشد ،بالهایش را از زیر انگشتان مرد پس کشید و محترمانه گفت: "من تنها زندگی میکردهام.هیچوقت نمیدونستم نامم چیه.گلها و بانویم بهم میگن شاهزاده". «مرد غریبه با قهقههای وقیح خندید و گفت" :باشه شازده.چطوری از اینجا سر درآوردی؟ تو مگه نمیگی از سکنۀ اینجایی؛ خب خودت باید بهتر بدونی که چی به سر این دشت معصوم بیچاره اومده که!" «شاهزاده همهچیز را گفت.هرچه را میدانست صادقانه برای غریبۀ شنلپوش تعریف کرد؛ اینکه چطور تو به او گفتی از من گذر کند و به وصالت برسد.گفت که چطور سرگردان شده.از لحظۀ آشفتگیاش گفت؛ لحظۀ نومیدیاش و اینکه خواسته خودش را از پرتگاهی به پایین بیفکند.گفت که گل سرخش را گم کرده در عوض تبری نقرهای به دستش رسیده است.سرآخر هم گفت که بالها را هنگام سقوط به ارث برده است و البد بابت بالهاست که هنوز زنده است. «مرد چهارشانه خوب به حرفهای شاهزاده گوش کرد و آهی از افسوس کشید.بعد سیگاری از شنلش بیرون آورد.دهانش را به سیگار نزدیک کرد.به سیگار فوت کرد.از – مال لصفف 31 دهانش آتشی بیرون زد که سیگار را روشن کرد.پک محکمی به شاخۀ تنباکو زد.وقتی دودش را پس داد ،صدایش گرفته بود.به شاهزاده گفت که آن دشت شقایقهای وحشی چیزی جز دروغی ساختگی نیست؛ گفت که تمام دروغها در آتش خواهند سوخت و خاکستر خواهند شد.شاهزاده آشفته و خشمگین غرید" :چی میگی مرد دیوانه؟ نکنه تو بودی که دشتم رو سوزوندهای؟" ً «مرد دیوانه زهرخند تحقیرآمیزی به شاهزاده زد و گفت" :واقعا حقت بود الی همین ُ گلهای فیک پالستیکی آتش میگرفتی و جزغاله میشدی نفله!" «آنموقع بود که شاهزاده همهچیز را فهمید.از خشم و حسرت فریادی جگرسوز برآورد.تبرش را در آورد و به آن غریبه حمله کرد. «در سالهایی که بر من گذشته ،مردان جنگاور بسیاری دیدهام.آن مرد انگار خیلی جنگ دیده بود؛ چون حتی سیگارش را هم خاموش نکرد.خیلی نرم و سبک از ضربت مرد مشت تبر خودش را به در برد.شاهزاده خواست دوباره به او ضربهای بزند ،اما ْ محکمی کوبید به صورت شاهزادۀ بیچاره و او را نقش زمین کرد.شاهزاده صورت بادکردهاش را میمالید.سعی میکرد جلوی اشکهایش را بگیرد.فریاد زد" :تو چی هستی؟ اژدهایی؟ چرا از دهنت آتش بیرون میزنه؟" ً «مرد انگار اصال به شاهزاده و حرکاتش توجهی نداشت.نگاهش به دشت بود. سیگارش را تکاند.خیلی آرام به طرف شاهزاده آمد.شاهزاده از تعجب نمیتوانست تکان بخورد.ناگهان مرد سیگاری با لگد کوبید به شکم شاهزادۀ بیچاره.بعد دیوانهوار گفت" :من آره.من اژدهام.دیوم.من هیوالیی هستم که تو کابوست میام گوشهات رو میبرم.من عامل عذابتم بیمایه!" «همینطور که داشت اینها را میگفت ،باز هم با لگد کوبید به پهلوی شاهزادۀ مغلوب.شدت ضربات مرد چنان بود که شاهزاده را چند گام به عقب پرتاب کرد. شاهزاده از درد به خود میپیچید.باالخره خودش را سرپا کرد و دشنامی به هیوالی بیرحم داد.اما هیوال فرصتش نداد.مثل گربهسانی که غزال بگیرد ،جهید و کمرگاه شاهزاده را گرفت.شاهزاده در دستان زورمند شکارچی سنگدلش هیچ وزنی نداشت. با هم گالویز شدند؛ اما مرد زورمند شاهزاده را زمین زد.دستانش چون دندانههای گیرۀ 32سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی آهنگری ،گلوی شاهزاده را فشرد.داشت خفهاش میکرد.شاهزاده زیر پنجههای فشردۀ مرد برای نفسکشیدن تقال میکرد. «چیزی نمانده بود جان بدهد که ناگهان آخرین زور خودش را جمع کرد و با تبر محکم کوبید به دندههای مرد دیوانه.پنجههای مرد لحظهای شل شدند.شاهزاده به صورت پرچروک مرد چنگ انداخت و بعد پاهایش را زیر شکم او جمع کرد.او را با پا هل داد.مرد وحشی پرت شد عقب.شاهزاده توانست خودش را از زیر هیکل شکارچی میرغضبش برهاند.میخواست از دست آن مرد شنلپوش فرار کند؛ اما شکارچی دیوانه معلوم نبود چه بغضی از آن شاهزادۀ بیچاره به دل دارد که او را نمیهلید.سیگارش را انداخت زیر پا و لگد کرد.شروع کرد به مسخره کردن شاهزاده؛ گفت شاهزادۀ مافنگی حتی نمیتواند با او بجنگد و حاال مثل یک ترسوی بیخاصیت دارد فرار میکند. «شاهزاده دوباره خشمش به جوش آمد.برگشت.به طرف هیوالی مهاجم حمله کرد؛ اما ناگهان دستهایش در زنجیرهایی گرفتار شدند.ریشۀ این زنجیرها در تن هیوالی شنلپوش بود.شاهزاده با تبرش به زنجیرها ضربه میزد؛ اما زنجیرها پاره نمیشدند. هیوال خودش را رساند باالی سر شاهزاده.زنجیرها مثل فنر جمعشده ،شاهزاده را به طرف هیوال کشیدند و هیوال لگد محکمی گذاشت تخت سینۀ شاهزاده.صدای شکستن استخوانهای شاهزاده بلند شد.از حال رفت.هیوالی وحشی پایش را به سینۀ او فشار داد.شاهزاده دستهایش را بر پاهای ستبر هیوال فشار میداد ،بلکه از عذاب سینهاش بکاهد.شکارچی روی شاهزاده خیمه زد.مچ دستش را گرفت و پیچاند.تبر شاهزاده را از دستش در آورد.بعد با همان تبر کوبید توی صورت شاهزاده.دماغ زیبای پسر جوان شکست و خون بر گونههایش شتک زد. «شکارچی سفاک تبر را باال آورد.زل زده بود به شاهزادۀ مفلوک.ناگهان تبر را زد توی بالهای پالستیکی شاهزاده.محکم و خشمگین ،گویی نفرتی از آن بالهای پالستیکی داشت ،با ضربات تبرش آن بالها را از شاهزاده کند.شاهزاده زیر ضربات سهمگین تبر غیرارادی میلرزید. شزا تبر را جلوی دهانش گرفت و به تیغۀ تبر دمید.آتشی سهمگین از «هیوالی آت دهانش بیرون زد و زبانۀ نقرهای تبر را از شدت حرارت سرخ کرد.بعد آن مرد دیوانه ،زبانۀ – مال لصفف 33 سرخ تبر را چسباند به زخمهای شاهزاده و جای زخمها را سوزاند.شاهزاده بیهوش، از شدت سوزش نالهای بیجان کرد.مرد تبر به دست ،با پایش شاهزاده را هل داد و غلتاند.باالی سر شاهزاده ایستاد.دود سوختن دشت در بوی داغ زخم شاهزاده مخلوط میشدند.باد میوزید.جنگجوی غالب سیگار دوم را گیراند.بعد خیلی آرام و افسرده به شاهزاده گفت" :بهتره بگردی دنبال دشت شقایقهای وحشیت.این دشت سوخته دشت قشنگ تو نیست". «تیغۀ تبر سرد شده بود.مرد دیوانه آن را پشت کمرش غالف کرد.خم شد روی شاهزاده و گفت که به جای تبر باید حواسش را جمع گل سرخش کند.شکارچی از البهالی شنل پیچانش گل سرخی را بیرون آورد و جلوی شاهزاده گرفت.شاهزاده انگار جان تازهای گرفت.به سختی نالید" :گل من...گل من پیش تو چیکار میکنه؟" «البد گمش کرده بودی دیگه.وقت سقوط از دستت افتاده.اینقدر تو هپروت چرخیدی که همهچیزت رو گم کردی.بگیرش. «بعد شنلپوش غریبه گل سرخ را گذاشت روی سینۀ شاهزادۀ افتاده.شاهزاده گلش را چنگ زد.مرد با لگد زد به پهلوی شاهزاده".پاشو مردنی! خودت رو سرپا کن". باد خاکستر گلها و چمنها را مینشاند روی صورتش. «شاهزاده به سختی ایستادْ. دماغش شکسته و خونی ،زانوهایش میلرزید.غریبۀ جنگاور نهیب زد" :این گل تنها موجود واقعی توئه بچه مزلف! مثل جونت ازش مواظبت کن". «شاهزاده از وحشت و درد نمیتوانست حرفی بزند.مرد آتشدهان صورتش را برد نزدیک شاهزاده و غرید" :اگر گمش کنی میام میکشمت بیبته! فهمیدی؟" حیف نون!" ُ «شاهزاده بهتش زده بود.مرد دیوانهوار فریاد کرد" :فهمیدی؟ ِ «شاهزاده ترسید.سرش را تکان داد که فهمیده است.مرد بیرحم سیلی قائمی کوبید به گونۀ شاهزاده.بعد فریاد زد که شاهزاده زودتر از جلوی چشمش گموگور شود ،چون هر لحظه ممکن است نظرش عوض شود و دخل شاهزادۀ بیچاره را بیاورد. «شاهزاده دزدکی اگر بال را پیچید الی شمدی و زود از دست آن مرد دیوانه گریخت. دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد.اشک میریخت.خون میریخت.قلبش شکسته بود.دشتش سوخته بود.بالهایش کنده شده بود.هیچ چیز برایش باقی نمانده بود.وقتی 34سفر دوزخی شاهزادۀ دشتهای شرقی پاهای خستهاش به قدر کفایت از آن هیوالی آتشزا دور شد ،برگشت و نگاه کرد.بعد اسب تکشاخی را دید که در آسمان بال میزند.دید که هیوالی دیوانه خودش را به آن اسب آویزان کرده و در آسمان معلق است؛ هر دوی آنها پرواز کردند و باالی ابرها ناپدید شدند.شاهزاده همهجایش شکسته و زخمی ،گریخت از آن دشت سوخته.رفت دنبال دشتهای شرقی شقایقهای وحشی». آینه خاموش میشود.شیرقهوهاش تمام میشود.دوباره خودم را نشانم میدهد. قرنیههای من شب دارند.صورتم کشیده ،چانۀ کوچکم لرزان است.رنگ از گونههایم رفته است.هرچه میخواستم بگویم ،گفت ه است.باید از آن بگذرم.یا از آینه باید بگذرم، یا آوارۀ شهر و خیابانهای دودگرفتهاش شوم.باالخره باید از این دشت گذشت.میگذرم. فصل کاف – 4 شناور شو توی خیابانها پرسه میزنم.هدفی ندارم؛ هدفی دارم ،اما راه رسیدن به آن را نمیدانم؛ نقشهای ندارم؛ مثل کشتی نوح شدهام ،سرگردان اقیانوس بیکران ،با علم بر اینکه همهچیز در آب غرق شده ،جایی برای پهلو گرفتن نمانده ،منتظرم معجزهای بشود، کرانهای بیابم.فکر میکنم هرچه میبینم غیرواقعی است؛ انگار همهچیز بازی است؛ ی است.در خویش غرق میشوم.میاندیشم بازیگر مفلوک نقش نمایش است؛ تصنع ِ صعب قصهای هستم که قصهپردازی بیرحم ساخته است.هیچ مفری برایم نگذاشته. مرا واداشته سرگردان اقیانوسها و خیابانها باشم.رقتانگیز است به شفقت و حکمتش امید ببندم که میدانم برای من جز رنج و گمگشتگی نیندیشیده است ،دریغ که من مدتهاست از بازیگری استعفا دادهام! یادم است کتابی خوانده بودم دربارۀ جستوجوگری که رؤیای شهری جادویی را میدیده است.شهری که با کلید نقرهای میشد از دروازهاش عبور کرد.سه بار این خواب را میبیند؛ مجذوب آن شهر جادویی میشود پس به خدایان استغاثه میکند که بگذارند ً او واقعا وارد شهر شود.چون این دعا را میکند ،دیگر هرگز آن شهر جادویی در رؤیایش ظاهر نمیشود.پس جستوجوگر بیچاره سفری آغاز میکند؛ سفری رؤیایی به کادث ناشناخته؛ قصری بر فراز کوهی بلند که خداوندان رؤیا و خواب در آن جایگاه قرار دارند.در این سفر چون به سرحدات رؤیا میرسد ،کاهنی را میبیند و از او نشانی کادث را میپرسد.کاهن به او جواب میدهد هیچکس جای کادث را نمیداند و اینکه خدایان شهر را از رؤیای او بردهاند خیری عامدانه بوده است ،چون یافتن آن شهر ْ خطرات عظیمی را بیدار خواهد کرد.جستوجوگر سرسخت دست از سفر نمیکشد؛ ماجراهای بسیاری را پشت سر میگذارد تا باالخره به شهری میرسد که گمان میبرد همان شهر جادویی است؛ اما آنجا نه شهر جادویی ،که دادگاهی برای عذابش میشود.