سفر دوزخی: شاهزاده دشت های شرقی PDF

Summary

رمان "سفر دوزخی" نوشته بهزاد قدیمی، داستان عاشقانه ای در دشت های شرقی است. این رمان با استفاده از مضامین جادویی و اسطوره ای، خواننده را به دنیایی دیگر می برد. رمان شامل فهرست و خلاصه ای از فصول است.

Full Transcript

‫سفر دوزخی‬ ‫سفر دوزخی‬ ‫شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫بهزاد قدیمی‬ ‫سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫بهزاد قدیمی‬ ‫نوبت چاپ‪ :‬اول‪1403 ،‬‬ ‫تیراژ‪:‬‬...

‫سفر دوزخی‬ ‫سفر دوزخی‬ ‫شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫بهزاد قدیمی‬ ‫سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫بهزاد قدیمی‬ ‫نوبت چاپ‪ :‬اول‪1403 ،‬‬ ‫تیراژ‪:‬‬ ‫چاپ و صحافی‪:‬‬ ‫کلیۀ حقوق برای نشر چترنگ محفوظ است‪.‬‬ ‫نشر چترنگ‪ :‬تهران‪ ،‬خ‪.‬نصرت غربی‪ ،‬پالک ‪ ،58‬واحد ‪4‬‬ ‫صندوق پستی‪:‬‬ ‫شابک‪ :‬‏‪‭978-622-8381-09-1‬‫‬‬ ‫‪www.chatrangpub.com‬‬ ‫تقدیم به مسلخ عشق‬ ‫فهرست‬ ‫ُ‬ ‫‪9‬‬ ‫فصل الف – ‪ :۱‬نام گل سرخ‬ ‫ِ‬ ‫‪15‬‬ ‫فصل ه – ‪ :۲‬نسیم شو‬ ‫‪25‬‬ ‫فصل الم – ‪ :3‬گریختن آنکه روزی سوخت‬ ‫‪35‬‬ ‫فصل کاف – ‪ :4‬شناور شو‬ ‫‪45‬‬ ‫فصل شین – ‪ :5‬قلعۀ کاغذی‬ ‫‪57‬‬ ‫فصل میم – ‪ :6‬قصۀ پریان‬ ‫‪69‬‬ ‫فصل دال – ‪ :7‬شومنامۀ تبرچۀ نقره‌ای‬ ‫‪83‬‬ ‫فصل الف – ‪ :8‬چشم شالجوم‬ ‫‪101‬‬ ‫فصل ت – ‪ :9‬جراحی‬ ‫‪115‬‬ ‫فصل ف – ‪ :10‬کسی که در همۀ عمر به سر نکوفته باشد‬ ‫‪123‬‬ ‫فصل الف – ‪ :11‬حریم حرمان‬ ‫‪135‬‬ ‫فصل ی – ‪ :12‬شط خارون‬ ‫‪149‬‬ ‫فصل الم – ‪ :13‬آنچه در پستوی خانه نهان باید کرد‬ ‫‪165‬‬ ‫فصل واو – ‪ :14‬قطع امیدواران‬ ‫‪175‬‬ ‫فصل الم – ‪ :15‬مهمانی‬ ‫‪209‬‬ ‫فصل واو – ‪ :16‬آهن‌خوار‬ ‫‪219‬‬ ‫فصل الف ـ ‪ :17‬سندروم رومئو‬ ‫‪233‬‬ ‫فصل دال – ‪ :18‬عشق است چون زمرد‬ ‫‪243‬‬ ‫فصل واو – ‪ :19‬بند دیوان‬ ‫‪265‬‬ ‫فصل میم – ‪ :20‬پاهایت را بگذار بر پلکان شیطان‬ ‫‪277‬‬ ‫فصل نون – ‪ :21‬منجمد شو‬ ‫‪289‬‬ ‫فصل نون – ‪ :22‬پایکوبی آن هیوال که گریست‬ ‫‪301‬‬ ‫فصل الف – ‪ :23‬بهشتک موعودک‬ ‫‪313‬‬ ‫فصل سین – ‪ :24‬زنجیری‬ ‫‪325‬‬ ‫فصل الف – ‪ :25‬یخ در بهشت‬ ‫‪343‬‬ ‫فصل ق – ‪ :26‬نجات تک‌شاخ‬ ‫‪355‬‬ ‫فصل ش – ‪ :27‬شعله‌ور شو‬ ‫‪365‬‬ ‫فصل ع – ‪ :28‬سوختن آنکه روزی گریخت‬ ‫‪377‬‬ ‫فصل ه – ‪ :29‬کفایت مجازات‬ ‫‪385‬‬ ‫فصل کاف – ‪ :30‬آن پادشاه سنگی که هرگز گلی را نبویید‬ ‫فصل الف – ‪۱‬‬ ‫ُ‬ ‫نام گل سرخ‬ ‫ِ‬ ‫یکی بود‪ ،‬یکی نبود‪ ،‬یکی نبود‪ ،‬نبود که نبود که نبود که‪...‬وقتی آن یکی نبود‪ ،‬هیچ‌کس‬ ‫نبود؛ هیچ‌کس نیست ‌‪ ،‬نبوده‌ است‪ ،‬نخواهد بود‪.‬فقط قصه‌‌اش مانده ‌‪ ،‬قصه‌ها‌ تنها‬ ‫بازماندگان آن یکی‌های نبوده‌اند‪.‬پس قصه‌اش را خوب بخوان‪ ،‬شاید نامش را بدانی‪.‬در‬ ‫کتاب‌ها آمده‌است اگر نامی را صدا کنی‪ ،‬جوابت خواهد داد‪.‬آری جادو این است که نام‬ ‫واقعی‌اش را بدانی تا بتوانی بخوانی‌اش‪.‬نام‌ها‪ ،‬نامه‌ها را به مقصدشان می‌رسانند‪.‬دریغ!‬ ‫هرچه هست‪ ‌،‬هرکه بود‪ ،‬نام‌های بسیاری داشت ‌‪ ،‬به نام‌های بی‌شماری شناخته می‌شد‪.‬‬ ‫اگر قصۀ نام‌ها را بخوانی‪ ،‬شاید نام واقعی‌اش را بدانی‪.‬نام قصه‌ها را به خاطر بسپار و نام‬ ‫قصه‌‌نویس‌ها را و نام آن‌ها را هم که در قصه‌ها نوشته می‌شوند‪ ،‬به خاطر بسپار‪.‬‬ ‫یکی بود‪ ‌،‬یکی نبود‪ ‌،‬زیر این گنبد کبود‪ ،‬اولین قصه‌ای که می‌خوانی شاید آخرین‬ ‫قصه باشد ‌‪ ،‬پس قصۀ اول را بخوان و نامش را تا آخر به خاطر بسپار‪.‬خورخۀ بورخسی!‬ ‫او راهب صومعه‌ای مخوف اما نه‪ ،‬نگهبان کتابخانه‌ای افسانه‌ای بود‪.‬کتابداری که‬ ‫نمی‌گذاشت هیچ‌کس کتاب‌ها را بخواند‪.‬تمام کتاب‌ها را برای خودش می‌خواست‪،‬‬ ‫بدون اینکه چشم نامحرمی بر آن‪‎‬ها بیفتد‪.‬کتاب‌ها کاغذند؛ کاغذهای فانی‪.‬کیست‬ ‫که کاغذها را بخواهد؟ او‪ ،‬خورخۀ بورخسی‌‪ ،‬کتاب‌ها را نه ‌‪ ،‬نوشته‌جات روی صفحات‬ ‫سپیدشان را می‌خواست‪ ،‬قصه‌هایشان را می‌خواست نه برای هیچ‌کس؛ فقط برای‬ ‫خود خودش‪.‬‬ ‫خودش؛ ِ‬ ‫خبر می‌رسد در صومعۀ او قتل‌های مشکوکی اتفاق افتاده است‪.‬از طرف واتیکان‬ ‫اهب کارآگاه اسمش ویلیام‬ ‫راهب هوشمندی مأمور می‌شود تا به صومعه بیاید‪.‬ر ِ‬ ‫باسکرویل است و وارد صومعه می‌شود تا ماجرای قتل‌‌های مرموز را بررسی کند‪.‬‬ ‫کارآگاه باسکرویل قتل‌ها را دانه‌به‌دانه دنبال می‌کند‪.‬نشانه‌ها را پیدا می‌کند‪.‬معمای‬ ‫آن صومعۀ مخوف را حل می‌کند‪.‬پایان قصه معلوم می‌شود همۀ این جنایات کار خود‬ ‫‪ 10‬سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫خورخه است‪.‬او تمام آن راهبان بیچاره را به کام مرگ فرستاده مبادا راز کتاب‌های سری‬ ‫و کتابخانۀ عجیبش افشا شود‪.‬خورخۀ پیر دلش نمی‌خواسته کسی در این صومعه راز‬ ‫ترس راهبان را از بین ببرد‪.‬آری‬ ‫ْ‬ ‫خندیدن و خنداندن را کشف کند؛ می‌ترسید که خنده ِ‬ ‫خنده ترس را از بین می‌برد و آن‌که نترسد‪ ،‬ایمانی نخواهد داشت و بی‌ایمان‪ ،‬زندگی‬ ‫آخر‬ ‫سخت است‪ ‌،‬سخت است؛ لعنتی! بی‌ایمان زندگی بسیاربسیار سخت می‌شود‪ِ.‬‬ ‫داستان خورخه خودش را و کتاب‌ها را‪ ،‬کتابخانه را و صومع ‌ه را می‌سوزاند؛ در شعله‌های‬ ‫آتش یا شعله‌های شک‪ ‌،‬چه فرقی می‌کند؟‬ ‫شرقی من در خواب ناز است و من برایش الالیی می‌خوانم‪،‬‬ ‫ِ‬ ‫شاهزادۀ دشت‌های‬ ‫الالیی‌هایی که قصه‌اند و قصه‌هایی که خوب نیستند‪ ،‬خوشحال نیستند‪ ،‬اما حق است که‬ ‫او خوشحال باشد‪ ،‬حق همه است که خوشحال باشند‪ ،‬بخندند ‌‪ ،‬نترسند‪.‬پس بگذار حاال‬ ‫در خواب این شعر را هم بخوانم؛ مال همان قصه است؛ شعر زیبایی‌ است‪.‬می‌گوید‪:‬‬ ‫«چه گل‌های سرخی که روید به دشت‬ ‫جسور و سرافراز و مغرور و تر‬ ‫زرشکی و سرخی چو خون در رگش‬ ‫نیازی ندارد به ناز و نظر‬ ‫دریغا نماند چنین تا ابد‬ ‫قشنگی اعضاش از پا به سر‬ ‫چه زود است روزی که می‌پژمرد»‬ ‫یکی بود‪ ،‬یکی هست‪ ،‬قصۀ دیگری که شاید برای تو قصۀ پریان باشد‪ ،‬شاید برای من‬ ‫زندگی شاهزاده‌ام‪.‬شاهزاده‌ای نازنین که در این دشت خرم می‌خرامید شاد‪.‬هر گام که بر‬‫ِ‬ ‫هر چمنی می‌گذاشت‪ ،‬همان چمنه هزار بار تصدقش می‌رفت‪.‬هر گلی که در این دشت‬ ‫روییده‪ ،‬بویی از خوشی‌های جاودان بهشتی را در مشامش می‌رقصاند؛ و پروانه‌هایش‪،‬‬ ‫رنگارنگ و بازیگوش‪ ،‬یاران بی‌کلکش هستند؛ بی‌خیال گرداگردش می‌چرخند‪.‬‬ ‫شاهزاده در این دشت‌های شرقی با درخت‌های بلوط سالخورده وقت می‌گذراند‪.‬زیر‬ ‫سایۀ بید مجنون می‌آساید و هروقت دلش می‌خواهد تمشک‌های وحشی‌اش را می‌چیند‪.‬‬ ‫آسمان اینجا هیچ‌وقت بر او چنان سخت نمی‌بارد که سقفی بخواهد؛ برف‌هایش نرم‬ ‫ لصف – نون لصفصفه نآ یبوکیاپ ‪ – 22:‬نون لصف ‪11‬‬ ‫و نازند؛ سرما در جانش نمی‌اندازند‪.‬ابرهایش لحاف پنبه‌ای هستند؛ خیال‌انگیز و‬ ‫مخملی؛ شکل‌های خنده‌دار در آن‌ها می‌بیند‪.‬‬ ‫شاهزادۀ نازنین من! یگانه‌ترین یار من بوده ‌‪ ،‬هست‪.‬از وقتی که در رؤیا او را دیدم‪،‬‬ ‫و او نیز مرا دید؛ از آن هنگام که توی خواب‌هایمان برای همدیگر شعر خواندیم و‬ ‫قصه خواندیم‪ ،‬و آن‌وقت‌ها که نگاهم می‌کرد و می‌فهمیدم سرخ می‌شود‪ ،‬می‌دانستم‬ ‫یگانه‌ترین شاهزادۀ من خواهد بود‪.‬‬ ‫یکی بود‪ ،‬یکی نبود‪.‬آن‌که بود‪ ،‬اسمش آذرنوش است‪ ،‬من‌! دختری در دنیای‬ ‫واقعی‌جات‪.‬کارمند مستعفی شرکت بیمه‪ ،‬بازیگر سابق تئاتر‪ ،‬جست‌وجوگر همیشگی‬ ‫معنا در کلمات و لغات افسانه‌های باورنکردنی‪.‬‬ ‫نه‌فقط در ظاهر‪ ،‬بلکه در بطن مبرا از لوث پوست‌واستخوان برای او زیبا و ستودنی‬ ‫ِ‬ ‫هستم‪.‬اما فقط در خواب همدیگر را می‌دیدیم‪.‬دلم می‌خواهد از جای بجنبد‪ ‌،‬جنبشی‪‌،‬‬ ‫تنشی‪ ،‬تپشی در قلبش باشد که از پی‌ام بیاید‪.‬از این دشت رؤیایی هجرت کند به‬ ‫خرابه‌های شهر نکبت‌زده‌ای که ساکنش هستم‪.‬بیاید و مرا پیدا کند‪.‬من جایی در شهر‬ ‫مشوش رها شده‌ام‪.‬میان مردمان پر از روزمرگی و معیشت‪ ،‬در خیابان‌های شلوغ و‬ ‫بندی دام مدام شعبده‌ای هستم که زندگی می‌نامند‪.‬نامی‬ ‫ساختمان‌های سیمانی‪ ،‬من ِ‬ ‫دروغ است؛ نام حقیقی‌اش دوزخ است‪.‬دوزخ را به خاطر بسپار‪.‬‬ ‫یکی بود ‌‪ ،‬یکی نبود‪.‬زیر این گنبد سیاه‪ ،‬شاهزاده‌ای بود که می‌بایست سفر می‌کرد و‬ ‫آخ که سفر کردن سخت است! دل کندن از این دشت زیبا و جاودان سخت است‪.‬وداع‬ ‫با هرآنچه دوستش داری کار شاقی‌ است‪.‬اما شاهزادۀ شیردل‪ ،‬شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫شقایق‌های وحشی‪ ،‬از پسش برآمد‪.‬او زنده ماند‪.‬از مشقات سفر گذشت و بعد به وصال‬ ‫معشوقۀ زیبایش رسید‪.‬من و او با هم در دشت‌های شرقی خواهیم بود و تا ابد در آنجا‬ ‫خوشبخت خواهیم زیست‪.‬‬ ‫می‌خواهمش‪ ،‬می‌خوانمش‪ ‌،‬می‌گویمش عزم سفر کن عزیزم! توشۀ راه در توبره بگذار؛‬ ‫کولۀ سفر ببند؛ باید از این دشت به دنبال من بیایی‪.‬پرواز کن‪.‬اگر نمی‌توانی پرواز کنی‪،‬‬ ‫شنا کن‪.‬اگر نمی‌توانی شنا کنی‪ ،‬سنگ‌ها را بشکاف‪.‬اگر سنگ‌تراش نیستی‪ ،‬همه‌چیز را‬ ‫بسوزان‪.‬مرا پیدا کن‪.‬اگر در عشق خودت صادقی از هیچ‌چیز مهراس‪.‬مشکالتی را که‬ ‫‪ 12‬سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫بر راهت می‌افتند‪ ،‬پشت سر بگذار‪.‬مرا از یاد نبر‪.‬به عشقمان شک نکن‪.‬ثابت‌قدم باش‪.‬‬ ‫پرواز را به خاطر بسپار‪.‬‬ ‫یکی بود‪ ،‬یکی نبود‪ ،‬نبود و نبود تا اینکه باالخره بود‪.‬این‌یکی قصۀ شاهزاده‌ای شیردل‬ ‫بود که رؤیایی صادق دید‪.‬دید در قصری متروکه زیبایی خفته است‪.‬مه‌روی دالرام‬ ‫به شعبدۀ جادوگری نانامیدنی در خواب رفته‪.‬بانوی خفته هیچ‌گاه بیدار نخواهد شد‪،‬‬ ‫مگر عاشقی صادق بر بالینش حاضر شود و او را ببوسد‪.‬در شوق آن بوسه‪ ،‬طلسم‬ ‫دروغ خواهد شکست‪.‬شاهزاده برای رسیدن به بانویش سختی‌های زیادی را پشت سر‬ ‫گذاشت‪.‬شاهزادۀ افسانه‌ای از خوان‌های افسانه‌ای گذشت‪.‬بیابان‌های بی‌آب‌وعلف‪‌،‬‬ ‫دشت‌های خارآلود‪ ،‬دیوارها و دیوها را درنوردید؛ چون پای قلعۀ زیبای خفته رسید‪،‬‬ ‫ناگهان جادوگر نانامیدنی اژدهایی شد‪.‬شاهزادۀ عاشق را در چنبره گرفت‪.‬از دهان اژدها‬ ‫آتش بیرون زد‪.‬از تفت شعلۀ آتش اژدها شاهزادۀ جوان می‌سوخت‪ ،‬اما گفته‌اند‪:‬‬ ‫گر اژدهاست بر ره‪ ‌،‬عشق است چون زمرد‬ ‫از برق این زمرد‪ ،‬هین دفع اژدها کن‬ ‫شاهزاده عشق را در شمشیرش بست‪ ،‬اژدها را شکست‪ ،‬قلع ‌ه را فتح کرد و بعد بر بالین‬ ‫بانویش نشست‪.‬چون شاهزادۀ سوخته زیبای خفته‌اش را بوسید‪ ،‬بیدار شدند‪.‬بوسه را‬ ‫به خاطر بسپار‪.‬‬ ‫یکی بود‪ ،‬یکی نبود‪ ،‬توی قصۀ کبود‪ ،‬دروازه‌ای هست که از رؤیا به واقعیت می‌رود‪.‬‬ ‫توی قصۀ من شبی بود که جلوی آینه گیسوان سیاهم را شانه می‌کردم؛‌ از همه‌چیز رانده‪،‬‬ ‫از همه‌کس بریده‪ ،‬در تنهایی خزیده‪ ،‬می‌پنداشتم بی‪‌ ‬هیچ کسی که باشد خواهم مرد‪.‬‬ ‫چون غلتان ُدری اشکم از گونه‌ افتاد‪ ‌،‬مرغ آمینی نامرئی پرده‌های آینۀ شعبده‌باز را از پیش‬ ‫دیده‌ام کنار زد؛ پس شاهزاده‌ام را دیدم‪.‬پشت آینه بود‪ ،‬با چشمانی چون مروارید سیاه‬ ‫درخشان‪ ،‬معصوم‪ ،‬بازیگوش‪ ،‬دلم را برد‪.‬مرا دید‪.‬دلش را بردم‪.‬می‌دانم در این دشت‬ ‫شرقی هم آینه‌ای هست که باید شکست و از آن گذر کرد‪.‬شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫ی هست که او را از جهان من جدا کرده‬ ‫باید این آینه را پیدا کند‪.‬در این دشت خرم‪ ،‬آینه‌ا ‌‬ ‫در جهان خواب‌گونه‌اش بسته است‪.‬چون آینه را بیابد‪ ‌،‬بشکند‪ ،‬از آن بگذرد‪ ،‬من‬ ‫است‪ِ ،‬‬ ‫را خواهد یافت‪.‬منتظرش هستم‪.‬شکست را به خاطر بسپار‪.‬‬ ‫ لصف – نون لصفصفه نآ یبوکیاپ ‪ – 22:‬نون لصف ‪13‬‬ ‫کاشکی! کاشکی! در این دشت افسانه‌ای و معبد افسانه‌هایش محبوس نماند‪.‬رازهایش‬ ‫دشت زیبا را بر همۀ دنیا افشا‬ ‫را برای خودش نگه ندارد‪.‬آرزوهایش را نکشد‪.‬دل کند و این ِ‬ ‫کند‪.‬بگذارد همه ببینندش‪.‬بگذارد من این دشت را ببینم‪.‬مرا به اینجا بیاورد‪.‬خورخۀ‬ ‫بیچاره‪ ،‬از ترس افشا شدن راز خوشبختی‪ ،‬همه‌چیز را سوخت‪.‬از خندیدن می‌ترسید‪.‬‬ ‫مسحور‬ ‫ِ‬ ‫وه که در اسارت و حصر‪ ،‬هیچ‌کس طعم خوشبختی واقعی را نخواهد چشید!‬ ‫عزلت امن خویش‪ ،‬دربسته به شعبدۀ واقعیات و شگفتی‌های جهان‪ ،‬خواهد پژمرد‪.‬‬ ‫یکی بود‪ ،‬یکی هست‪ ،‬می‌دانم هست و او هرگز پژمرده نخواهد شد‪.‬سرخورده‬ ‫نخواهد شد؛ شیردل است؛ نیرومند؛ سرسخت؛ و از همه مهم‌تر آزاد‪.‬زنجیرهایش را‬ ‫خواهد انداخت‪.‬رها خواهد شد از همۀ قیدوبندهای ذهنی و عینی‪.‬سبک‌بال خواهد‬ ‫ً‬ ‫آمد؛ واقعا عشق‌ را خواهد یافت‪.‬عشق را آزاد به خاطر بسپار‪.‬‬ ‫وقتی از خواب برخیزد‪ ،‬دیگر هم را نخواهیم دید؛ نه در رؤیا؛ نه در خواب‪.‬این شب‌ها‬ ‫که پیش هم بوده‌ایم‪ ،‬پرقدرترین شب‌های زندگی‌مان بوده است‪.‬همه‌چیز را برایمان‬ ‫روشن کرده‪.‬همۀ قصه‌هایی را که برایش خوانده‌ام؛ آن شعرهایی که برایم گفته ‌است؛‬ ‫ی است‬ ‫تمام نگاه‌ها و نغمه‌ها‪ ،‬نامه‌ها و نشانه‌ها‪ ،‬غم‌ها و غمزه‌ها‪ ،‬وه که عشق زمرد ‌‬ ‫درخشان! همگان در عمر خویش آن را نمی‌یابند‪.‬ما آن را یافته‌ایم؛ اگرچه در رؤیا‪.‬چه‬ ‫رؤیایی صادق‌تر از این شعلۀ فروزان که در قلبمان است؟‬ ‫شاید در خواب‪ ،‬شاید در واقعیت‪ ،‬به او می‌گویم دیگر نمی‌توانم به رؤیایش بیایم؛ او‬ ‫هم نمی‌تواند در خواب و آینۀ من پدیدار شود؛ چون وصال در خیال مقدمه‌ای‌ است برای‬ ‫آگاه شدن به عشق؛ حاال که به این عشق آگاهیم‌‪ ،‬دیگر نمی‌توان به وهم رؤیای شیرینش‬ ‫آویخت‪.‬باید این رؤیا را واقعی کرد‪.‬پایان خیال‌انگیزترین قصه‌ها بیداری است‪.‬‬ ‫این گل سرخ را بوسیده‌ام‪.‬آن را به شاهزاده‌ام می‌دهم‪.‬به او می‌گویم همیشه و همه‌جا‬ ‫این گل را با خودت ببر‪.‬عشق تو به من این گل سرخ را زنده نگه خواهد داشت و بویش‪،‬‬ ‫تو را زنده خواهد داشت؛ سختی راه را برایت آسان خواهد کرد‪.‬خاطرات خواستنی‌ات‬ ‫را به یادت می‌آورد در شب‌های تاریک تنهایی‪.‬بو را‪ ،‬نفحه را‪ ،‬چنان حرز محرزی‪،‬‬ ‫راهنمای هزارتوی سفرت تعقیب کن‪.‬‬ ‫بوی این گل نامش است؛ نامی ندارد‪.‬نام‌های بسیاری دارد‪.‬همه‌چیز است‪.‬به او‬ ‫‪ 14‬سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫می‌گویم نام چیزها معنی‌شان است‪.‬نام چیزها جادو می‌کند‪.‬هرجا نام مرا شنیدی‪ ،‬به‬ ‫آنجا بیا‪.‬هر‌جا بوی گل شدید شد‪ ،‬به آن سو برو‪.‬این گل سرخ چیزی نیست جز آنچه‬ ‫من به آن داده‌ام؛ آن را بوسیده‌ام؛ می‌گذارمش پیش تو بماند‪.‬بیدار شو‪.‬نام گل سرخ را‬ ‫به خاطر بسپار‪.‬‬ ‫فصل ه – ‪۲‬‬ ‫نسیم شو‬ ‫حاال منم؛ دختری تنها بر عرصۀ دشتی سبز پشت آینه‌ها‪.‬چند سال خواهد گذشت؟ چند‬ ‫سال؟ زمستان است؛ برف‌ها‪ ،‬ابرها‪ ،‬باران است‪.‬آیا گیسوهایم سفید خواهد شد؟ آیا‬ ‫چهرۀ من چنان جذاب خواهد بود که نتواند چشم از آن برگیرد؟ دانه‌های عزیز! دانه‌های‬ ‫مسدس! بلورهای قشنگم! قلبم پر از آتش است؛ پر از آتشم و انگار هیچ‌وقت سرد‬ ‫نخواهم شد‪.‬من این ذهن خیال‌پرداز را از میان قصه‌ها و افسانه‌ها کشیده‌ام اینجا‪.‬من‬ ‫از میان هزاران داستان زنده سفر کرده‌ام به دشت گالن‪.‬من از میان ساختمان‌ها‪ ،‬من از‬ ‫میان خیابان‌ها‪ ،‬میان خرابه‌ها‪...‬بلورهای سپید! سپیده‌های درنگم! میان سردی خشک‬ ‫جماعت خالی‪ ،‬من از آینه‌ها و زوال و زمان گذر کرده‌ام‪.‬‬ ‫رسیده‌ام به این دشت جادویی‪.‬شاید شاهزاده‌ام همین‌جاها باشد؛ به من گفت در‬ ‫دشت‌های شرقی شقایق‌های وحشی زندگی می‌کند‪.‬شاهزادۀ خیال‌زده‌ای ا‌ست‪.‬‬ ‫زیبایی‌اش است این سادگی و صداقتی که دارد و در دنیای خودش سیر می‌کند‪.‬مرا یاد‬ ‫کتاب‌ها و قصه‌ها می‌اندازد؛ یاد افسانه‌ها؛ انگار یکراست از افسانه‌ها آمده باشد؛ دریغ‬ ‫که هنوز او را ندیده‌ام! نمی‌دانم واقعی ا‌ست یا خیالی‪.‬‬ ‫حاال تنها رسیده‌ام اینجا به تماشای گل‌های سرخ همیشه‌ترم‪.‬بوی شمعدانی می‌آید؛‬ ‫خون سرخ در برگ‌هایشان‬ ‫بوی گالب‪.‬دلم خنک می‌شود‪.‬گام برمی‌دارم نرم‪.‬چه مای ‌ه ِ‬ ‫سفر می‌کند! وه که مهرانگیز‌ند!‬ ‫وقتی پاهایم نرمی تن چمن‌ها را لمس می‌کند‪ ،‬انگار شربت توی رگ‌هایم جاری‬ ‫آبی یکدست آسمان‪ ،‬بر هم پشته می‌شوند‪ ،‬انگار قلبم در‬ ‫می‌شود‪.‬وقتی ابرها‪ ،‬میان ِ‬ ‫پرنیان به خواب می‌رود‪.‬وقتی خورشید مالیم زمستانی‪ ،‬نرم و یواش سالم می‌رساند از‬ ‫آن دورها‪ ،‬انگار با خاله‌ام در خارجه صحبت کرده‌ام‪.‬‬ ‫آرامم‪.‬جای خوبی‌ است‪.‬خاطرات بد را از خودم دور می‌کنم‪.‬خستگی‌ام را پشت سر‬ ‫‪ 16‬سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫جا گذاشته‌ام‪ ،‬می‌خواهم فقط هوای تازه و سالم تنفس کنم‪.‬می‌خواهم گیسوهایم را باز‬ ‫کنم‪ ،‬دراز بکشم روی چمن‌ها‪ ،‬بگذارم نور از پس بازیگوشی برگ‌های درخت چنار‪،‬‬ ‫روی صورتم سایه‌های خنده‌دار برقصاند‪.‬‬ ‫هیچ نشانی از این دشت‌های شرقی شقایق‌های وحشی در هیچ‌کدام از افسانه‌ها و‬ ‫کتاب‌ها ندیده‌ام‪.‬بسیار دشت‌های زیبای رؤیایی در کتاب‌ها خوانده‌ام؛ هیچ‌کدامشان‬ ‫نشانی از این دشت را نداشتند‪.‬شاید آن دشت‌ِ شرقی ساختۀ تخیل شاهزاده‌ام باشد‪.‬‬ ‫ت شرقی افسانه‌ای شقایق‌ها هستم‪.‬گل‌های‬ ‫اما فکر می‌کنم حاال اینجا در همان دش ‌‬ ‫ً‬ ‫ت که شاهزاده برایم گفته‪ ،‬اصال دشت منحصربه‌فردی‬ ‫سرخش که شبیه‌اند‪.‬شاید این دش ‌‬ ‫نیست؛ هر دشتی می‌تواند باشد؛ شاید هم بسیار منحصربه‌فرد است؛ برای هر شخصی‬ ‫دشت مخصوصی ا‌ست در جای مخصوصی‪.‬اگر چنین باشد‪ ،‬پس اینجا را دشت شرقی‬ ‫شقایق‌های وحشی خودم می‌دانم‪.‬‬ ‫باید منتظر بمانم تا شاهزاده‌ام مرا بیابد‪.‬او را خوانده‌ام‪.‬باید از دشت خودش سفر کند‬ ‫و پیش من بیاید‪.‬می‌آید‪.‬می‌دانم که می‌آید‪.‬مرا پیدا خواهد کرد؛ عاشقم خواهد بود و‬ ‫خوشبخت با هم تا ابد زندگی خواهیم کرد؛ همین‌جا‪ ،‬درست زیر همین چنار‪ ،‬روی‬ ‫همین چمن‪ ،‬زیر همین آسمان ابری‪ ،‬وقتی برف می‌آید‪.‬‬ ‫می‌نشینم‪.‬پشتم را به تنۀ چنار سالخورده می‌دهم‪ ،‬پاهایم را به زمین زنده؛ دست‌هایم‬ ‫را روی سینه‌هایم می‌گذارم؛ چشم‌هایم را به خیال می‌دهم؛ می‌بندمشان‪.‬دوست دارم‬ ‫او را ببینم که چطور شنل زیبایش در باد تاب می‌خورد؛ تکاپو می‌کند؛ مرا می‌جوید‪.‬‬ ‫دشت‌ها و سرزمین‌ها را می‌نوردد‪ ،‬هیوالها‪ ،‬دیوها و اژدهایان را شکست می‌دهد‪.‬بعد‬ ‫سوار بر اسب تک‌شاخ بالدارش از دور پیدایش می‌شود‪.‬مرا از قلعه‌ای که در آن محبوسم‬ ‫نجات می‌دهد‪.‬بلندم می‌کند و می‌گذاردم پشت تک‌شاخش‪.‬مراقب است دست‌هایش‬ ‫با من مهربان باشد‪.‬به من می‌گوید‪« :‬آذرنوش! راحت بنشین‪.‬االن با هم می‌رویم دشت‬ ‫شرقی شقایق‌های وحشی من‪».‬‬ ‫ً‬ ‫دشت شرقی شقایق‌های وحشی اصال کجا هست؟‬ ‫از او می‌پرسم‪« :‬شاهزاده! این ِ‬ ‫اونجا چی کار می‌کنی؟ نون از کجا درمیاری؟ خونه داری؟»‬ ‫َ‬ ‫می‌خندد؛ ُرخش رخشان می‌شود وقتی گونه‌های برجسته‌اش به خنده باز می‌شوند‪.‬‬ ‫ – ه لصفف ‪17‬‬ ‫ً‬ ‫در گوشم زمزمه می‌کند‪« :‬چه فرقی می‌کند کجاست؟ هرکجا می‌خواهد باشد؛ اصال‬ ‫همین‌جاست‪.‬همین‌جا کنار تو‪».‬‬ ‫بعد یال اسب تک‌شاخ را می‌گیرد و مرا می‌برد‪.‬موهای مجعد مرد جوانم را از پشت‬ ‫می‌بینم که چنان بوته‌های تمشک‪ ،‬درهم‌برهم و قلمبه و‪‌ ‬شلخته است‪.‬بوی تنش را به‬ ‫مشام می‌کشم‪.‬چرم بخارخورده را به یاد می‌آورد بر جلد کتابی کهن‪.‬می‌گوید‪« :‬آنجا‬ ‫کاری نیست؛ غذایمان را هر روز پیدا خواهیم کرد از میوه‌های جنگلی یا سیب‌های‬ ‫وحشی‪ ،‬گاهی هم می‌توانیم دانه‌های بلوط یا توت بخوریم‪».‬‬ ‫می‌خندم‪.‬می‌گوید‪« :‬و خانۀ من‪ ،‬خب خانۀ بزرگی‌ است‪ ،‬تمام درخت‌های کهن‌سال‬ ‫خانۀ من هستند؛ هیچ‌وقت آسمانش آن‌قدر بی‌رحم نمی‌شود که سقفی به جز شاخۀ‬ ‫درخت‌ها الزم آید‪».‬‬ ‫خودم را لوس می‌کنم و می‌گویم‪« :‬خب که چی؟ یه عمر بریم اونجا توت بخوریم؟‬ ‫حوصله‌م سر می‌ره خب‪».‬‬ ‫صورتش را برمی‌گرداند؛ چهره‌اش گل‌انداخته است‪.‬موج مجعد موهایش‪ ،‬وای! پیچ‬ ‫در دلم تاب می‌دهند‪.‬پاسخ می‌دهد‪« :‬می‌توانیم بچه‌دار شویم‪.‬نظرت چیست؟»‬ ‫غش‌غش می‌خندم‪.‬تاب دلم مثل بچه‌ای قلبم را می‌افشرد‪.‬او ساده است‪.‬فکرش به‬ ‫جاهای دور نمی‌رود‪.‬فکرش را به جاهای دور می‌برم‪«.‬نه‪.‬من از سر بیکاری نمی‌خوام‬ ‫بچه‌دار بشم آقای شاهزاده‪».‬‬ ‫«پس چه کنیم؟»‬ ‫«خیال کنیم‪.‬بنویسیم‪.‬شعر بگیم‪.‬خیال کنیم‪».‬‬ ‫ی است‪.‬دو تا میش رام زیر ابروهایش دارد‬ ‫به آسمان نگاه می‌کند‪.‬چشم‌هایش میش ‌‬ ‫آبی باالی سرمان را چرا می‌کنند‪.‬می‌گوید‪« :‬خیال می‌کنیم‪.‬تا آخر‬ ‫که حاال دارند سقف ِ‬ ‫عمر‪ ،‬خیال می‌کنیم‪.‬چه مایه‌ شعرهای زیبا برای همدیگر خواهیم خواند!»‬ ‫«و قصه‪.‬هر شب برات قصه می‌گم‪.‬هیچ شبی رو بدون قصه‌ها نمی‌گذرونیم‪.‬با‬ ‫قصه‌های من به خواب برو شاهزاده‪».‬‬ ‫«و با شعرهای من بیدار خواهی شد‪.‬قبول است؟»‬ ‫«قبوله‪».‬‬ ‫‪ 18‬سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫عطر ذهنم را آ کنده است‪.‬گل سرخی در‬ ‫چشمانم را باز می‌کنم‪.‬خیال خوش مثل ْ‬ ‫کنار رانم روییده‪.‬آن را می‌کنم‪.‬جلوی بینی‌ام می‌گیرم‪.‬چه بویی دارد الکردار! احساس‬ ‫می‌کنم جوان می‌شوم از رایحه‌اش‪.‬نسیم خنکی می‌آید‪.‬نگاهش می‌کنم‪.‬شبیه همان گل‬ ‫همیشه‌ سرخی ا‌ست که شاهزاد ‌ه با خودش دارد‪.‬اگر دشت‌های شرقی همه‌جا هستند‪،‬‬ ‫شاید گل‌های سرخ هم همه‌جا باشند‪.‬با گل جادویی سخن می‌گویم‪« :‬گل سرخ زیبا!‬ ‫تو آیا خویشاوند همان گلی نیستی که شاهزاده‌ام با خودش دارد؟ آیا همان گل نیستی؟»‬ ‫یقین دارم همان است؛ به همان لطافت و زندگی‪.‬از او می‌پرسم‪« :‬تو هیچ‌وقت‬ ‫شاهزادۀ مرا دیده‌ای؟ همان که در دشت‌های شرقی شقایق‌های وحشی زندگی می‌کند‪.‬‬ ‫همان که قد بلندی دارد و موهای شلخته‌اش دل آدم را آب می‌کند‪.‬شنلی به خودش‬ ‫پیچیده و قرار بوده دنبال من بیاید‪.‬تو هیچ خبری از او نداری؟ شاهزاده‌ام را ندیده‌ای؟»‬ ‫بوی گل را به مشام می‌مکم‪.‬مستم می‌کند‪.‬بو در من لغت می‌شود‪.‬با من سخن‬ ‫می‌گوید‪« :‬شاهزاده‌ات را دیدم که در پی‌ات بود‪.‬از وقتی او را خواندی‪ ،‬عزم سفر کرد‪.‬‬ ‫می‌خواست هرطور شده از آینه رد شود؛ اما هیچ‌آینه‌ای را در این دشت زیبا نمی‌شناخت‪.‬‬ ‫از وقتی مرا به او دادی‪ ،‬از خویش جدایم نکرد‪.‬هروقت مرا گم کرد دوباره به دستم آورد‪.‬‬ ‫چون مرا از او ربودند‪ ،‬باالخره پسم گرفت‪.‬همیشه با او بودم‪ ،‬در همه‌جا‪.‬آن‌وقت که‬ ‫از خواب آشفته‌ای پریده بود‪ ،‬سراسیمه پیش تک‌شاخش می‌گفت‪" :‬خواب بدی دیدم‬ ‫تک‌شاخ! خواب بدی دیدم! نمی‌دونم چی به سرم اومد‪.‬بال‌ها و دشت‌ها و همه‌چیز‬ ‫سوخته بود‪.‬همه‌چیز رو از دست دادم‪.‬وای نمی‌دونی چقدر وحشتناک بود!"‬ ‫«شروع کرد به کوله بستن‪.‬من آنجا هم با او بودم‪.‬‬ ‫«ترسو بود؛ از سفر خوشش نمی‌آمد چون گفت‪" :‬آخه چرا باید این دشت قشنگ رو‬ ‫ترک کنم؟ چرا آذرنوش نمیاد پیش من؟ من می‌خوام بشینم تا اون بیاد من رو پیدا کنه‪".‬‬ ‫«اسب تک‌شاخ بالدارش نشسته بود کنار بلوط تنومند و داشت برگ‌های افتادۀ بلوط‬ ‫را می‌جوید‪.‬شاهزاده کولۀ سبزرنگی داشت بزرگ و جادار‪.‬گذاشته بودش زیر ریشۀ‬ ‫کلفت بلوط که مثل ناخن غولی مهربان از چمن‌ها بیرون زده‪ ،‬پل کوچکی بر زمین‬ ‫ساخته و باز سر به خاک فروبرده بود‪.‬اطراف او و تک‌شاخ سپید پخش شدم‪.‬در مشام‬ ‫و شش‌هایش رفتم‪.‬خونش تازه و قلبش پر از عشق بود وقتی گفت‪" :‬نه‪.‬اون نمیاد‪.‬من‬ ‫ – ه لصفف ‪19‬‬ ‫باید برم‪.‬سفر آدم رو مرد می‌کنه‪.‬خودش گفته بود‪.‬مثل سفر دانته‪ ،‬مثل تندیس کودیاک‪،‬‬ ‫مثل سفر کنت مونت کریستو‪ ،‬مثل بیژن و منیژه‪ ،‬می‌دونی تک‌شاخ؟ اون این قصه‌ها رو‬ ‫همین‌جوری برای سرگرمی و وقت‌ تلف‌ کردن برای من تعریف نکرد؛ این‌ها راه رسیدن‬ ‫به آذرنوش بودن‪.‬باید مثل اون‌هایی بشم که قصه‌شون رو برام تعریف کرده‪".‬‬ ‫«کوله‌اش را وزن کرد و ادامه داد‪" :‬در نتیجه آذرنوش سراغ من نخواهد اومد جناب‬ ‫تک‌شاخ‌خان! این ماییم که باید بریم‪.‬و می‌ریم‪".‬‬ ‫«شاهزاده میوۀ بلوطی را از زیر درخت برداشت‪.‬به نظر می‌آمد بر ترسش چیره شده‪،‬‬ ‫رو کرد به تک‌شاخ و گفت‪" :‬به نظرت چقدر بلوط بردارم؟ چقدر طول می‌کشه؟"‬ ‫«تک‌شاخ چشمان درشت درخشانش به شاهزاده بود و فکش بلوط می‌جوید؛ ساکت‬ ‫بود‪.‬شاهزاده میوۀ بلوط را بو کرد و انداخت توی کوله‌اش‪.‬رفت به سوی تک‌شاخ‪.‬‬ ‫گونه‌های برجستۀ سفید آن موجود افسانه‌ای را نوازش کرد‪.‬دستی به شاخ جادویی‌اش‬ ‫کشید‪.‬گفت‪" :‬اولین خوان ما چیه؟"‬ ‫«بعد بشکن زد و انگار بازی باشد‪ ،‬گفت‪" :‬درسته! یافتن آینۀ جادویی‪.‬هنوز آینه رو پیدا‬ ‫نکرده‌م؛ ولی پیداش می‌کنم‪.‬باالخره یه جایی توی همین دشته دیگه‪.‬من این دشت رو‬ ‫مثل کف دستم بلدم‪.‬همۀ کنج‌وکنارش رو می‌شناسم‪.‬پیداش می‌کنم‪".‬‬ ‫«تک‌شاخ سرش را تکان‌ داد‪.‬یال‌هایش در هوا پریشان شد‪.‬شاهزاده گفت‪" :‬موضوع‬ ‫آینه نیست‪.‬موضوع اینه که وقتی از آینه رد شدیم‪ ،‬چقدر سفرمون طول می‌کشه‪.‬آذرنوش‬ ‫رو کجا قراره ببینیم‪".‬‬ ‫«تک‌شاخ کرنش کرد‪.‬شاهزاده با خنده گفت‪ " :‬شما هم با من تشریف میارین‪.‬بله‪".‬‬ ‫«تک‌شاخ سمش را به زمین مالید‪.‬شاهزاده پوزۀ تک‌شاخ را بوسید و زمزمه کرد‪" :‬خب‬ ‫پر بزن‪.‬تو که اینجا هی پرواز می‌کنی؛ ورجه‌ورجه می‌کنی؛ با این اندام درشتت ادای‬ ‫گنجشک درمیاری‪.‬کاری نداره که‪.‬من از آینه رد می‌شم‪.‬تو هم پرواز کن بیا‪".‬‬ ‫«تک‌شاخ سرش را ‌برد توی برگ‌ها‪.‬شاهزاده دوباره ترسیده بود‪".‬شاید بالمالیی‬ ‫ً‬ ‫سرمون بیاد‪.‬اون‌وقت چی‌کار کنم؟ من نمی‌دونم اون دنیایی که آذرنوش توشه‪ ،‬اصال‬ ‫چه‌جوریه‪".‬‬ ‫«از تک‌شاخش پرسید‪" :‬تو می‌گی چی می‌شه؟"‬ ‫‪ 20‬سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫«نشسته بود‪.‬برخاست‪" :‬مهم نیست‪.‬من شاهزادۀ آذرنوشم‪.‬از پس همه‌شون برمیام‪.‬‬ ‫همۀ قصه‌های مهم رو برام گفته‪.‬من همۀ فنون جنگیدن و برنده شدن رو بلد شده‌م‪.‬نباید‬ ‫الکی بترسیم‪.‬باشه تک‌شاخ؟"‬ ‫«تک‌شاخ سرش را باال آورد‪.‬لپش ِپر برگ و چمن بود و با اشتها سبزی‌ها را می‌بلعید‪.‬‬ ‫شاهزاده برگی از دهان تک‌شاخ گرفت‪.‬آن را گذاشت به دهانش و شروع کرد به جویدن؛‬ ‫با دهان پر از برگ خندید که‪" :‬مزۀ عجیبی می‌ده! شبیه بلوطه‪ ،‬ولی تلخه‪ ،‬ولی تلخ نه‪...‬‬ ‫گسه‪ ،‬خوش‌مزه‌ست‪.‬خیلی غلیظه؛ یعنی منظورم اینه که مزه‌ش برای دهن من زیادی‬ ‫شدیده‪.‬می‌تونم توش طعم بلوط رو احساس کنم‪ ،‬ولی خب‪...‬فکر کنم بهتر باشه من‬ ‫میوه‌های بودادۀ بلوط رو بخورم‪ ،‬تو هم برگاش رو‪.‬برای تو هم برگ بلوط برمی‌دارم‪.‬یادم‬ ‫نرفته‪.‬خیالت راحت باشه‪".‬‬ ‫«تک‌شاخ پوزه‌اش را نرم به گونۀ شاهزاده مالید‪.‬شاهزاده خندید و جواب داد‪" :‬وقتی تو‬ ‫کنارمی‪ ،‬خیالم راحته‪.‬تنها نیستم"‬ ‫«تک‌شاخ با ‌ل گرفت و مثل پرنده‌ای سبک از زیر درخت بلوط به باالی صخرۀ بلند دشت‬ ‫پرواز کرد‪.‬شاهزاده فریاد زد‪" :‬ببین‪ ،‬اگر می‌خوای‪ ،‬با دشت و گل‌ها و پروانه‌هات خداحافظی‬ ‫کن‪.‬باید زودتر راه بیفتیم‪.‬خب؟ شنیدی چی گفتم؟ نری بازیگوشی یادت بره ها!"‬ ‫«شاهزادۀ خوش‌خیالی بود و هیچ از سفرش نمی‌دانست و هیچ از مشقات رنجی‬ ‫که تو در آن زندگی کرده‌ای خبر نداشت‪.‬مدت‌ها بعد از اینکه کوله‌اش را بست‪ ،‬بسیار‬ ‫پس از خداحافظی‌اش با تک‌تک گل‌ها‪ ،‬با تک‌تک پروانه‌ها و همین‌طور ابرهای گذرایی‬ ‫که در آسمان دشت رفت‌وآمد داشتند‪ ،‬هنوز نتوانسته بود آینه را پیدا کند‪.‬خیلی گذشته‬ ‫بود‪.‬حداقل او این‌طور فکر می‌کرد که زمان خیلی زیادی گذشته است‪.‬دلش آتش بود‪.‬‬ ‫می‌خواست هرجور شده‪ ،‬از آینه بگذرد و سراغ تو بیاید؛ ولی آینه‌ای در دشت نبود‪.‬نومید‬ ‫بود‪.‬دیگر دل‌ودماغ گذشته را نداشت‪.‬دیگر با پروانه‌ها بازی نمی‌کرد‪.‬حتی کمتر بلوط‬ ‫بوداده می‌خورد‪.‬یکسره مرا بو می‌کرد و من آرامش می‌کردم‪.‬‬ ‫«تا اینکه شبی زیر درخت بید مجنون دراز کشید‪.‬تک‌شاخ باالی درخت داشت ماه‬ ‫را تماشا می‌کرد‪.‬شاهزاده زمزمه کرد‪" :‬می‌دونی؟ دیگه نمی‌خوام اینجا زندگی کنم‪.‬برام‬ ‫مهم نیست‪.‬من نتونستم اون آینۀ کوفتی رو پیدا کنم‪.‬االن دیگه مطمئنم توی این دشت‬ ‫ – ه لصفف ‪21‬‬ ‫آینه‌ای وجود نداره‪.‬وجب‌به‌وجبش رو گشته‌م‪.‬هزار بار گشتم‪.‬فکر کنم آذرنوش شرطی‬ ‫برام گذاشته که برآورده کردنش غیرممکنه‪".‬‬ ‫«نیشخند تلخی زد‪" :‬زپلشک! توی همین خوان اول خراب کردم‪".‬‬ ‫«تک‌شاخ از باالی بید مجنون بال گرفت و آمد کنار شاهزاده دراز کشید‪.‬شاخش را نرم‬ ‫زد به نوک دماغ شاهزاده؛ اما شاهزاده حوصله نداشت‪.‬غلت زد و پشتش را به تک‌شاخ‬ ‫کرد‪.‬پچ‌پچ گفت‪" :‬من دیگه کارم تمومه تک‌شاخ‪.‬تنها جایی که ازش نگذشته‌م پرتگاهه‪.‬‬ ‫من دیگه فردا می‌رم پرتگاه‪".‬‬ ‫«آن‌موقع‌ها‪ ،‬امیدش مثل شیشه‌ای نازک خیلی زود ترک برمی‌داشت‪.‬زود باور می‌کرد‪،‬‬ ‫زود هم باورش را از دست می‌داد‪.‬تک‌شاخ پوزه‌اش را به پشت شاهزاده زد‪.‬شاهزاده‬ ‫چیزی نگفت‪.‬تک‌شاخ شنل شاهزاده را به دندان گرفت و کشید‪.‬شاهزاده چیزی نگفت‪.‬‬ ‫تک‌شاخ گونۀ شاهزاده را لیسید‪.‬شاهزاده گفت‪" :‬می‌دونم تو می‌تونی پرواز کنی؛ ولی من‬ ‫نمی‌خوام باهات پرواز کنم‪.‬آذرنوش توی آسمون‌ها نیست‪.‬می‌دونم توی یه شهریه بیرون‬ ‫اینجا‪.‬فکر می‌کنم دیگه من رو دوست نداره‪.‬خیلی وقته باهام حرف نزده‪".‬‬ ‫«تک‌شاخ سرش را تکان داد‪.‬شاهزاده پاسخ داد‪" :‬باالخره به خوابم که میومد‪.‬همیشه‬ ‫میومد‪.‬دیگه نیومده‪.‬فکر کنم با یکی دیگه ازدواج کرده‪.‬شرطی هم که برام گذاشته یه‬ ‫شرط غیرممکنه که دست‌به‌سرم کنه‪.‬من دیگه نمی‌خوام زنده باشم‪".‬‬ ‫«تک‌شاخ غصه‌دار کنار شاهزاده ایستاد‪.‬شاهزاده همان‌طور پشت به تک‌شاخ گفت‪:‬‬ ‫"می‌خوام بمیرم‪.‬ای کاش نسیم بودم! مثل یه باد می‌وزیدم الی موهاش؛ می‌رفتم پیشش‪.‬‬ ‫من رو بو می‌کرد‪.‬می‌رفتم توی تنش‪.‬همیشه همون‌جا می‌موندم‪.‬من رو به یاد می‌آورد‪.‬‬ ‫ً‬ ‫فکر می‌کنی اصال به من فکر می‌کنه؟ من رو یادش رفته؟"‬ ‫«تک‌شاخ سمش را به زمین مالید‪.‬شاهزاده گفت‪" :‬برو دیگه‪.‬می‌خوام بخوابم‪.‬دنبالم‬ ‫نیا‪.‬شاید امشب بیاد به خوابم‪".‬‬ ‫«تک‌شاخ پرواز کرد‪.‬شاهزاده خوابید‪.‬ماه می‌درخشید‪.‬با همۀ این‌ها آن شب هم به‬ ‫شب مهمی برای شاهزاده بود چون حرف‌هایش جدی شدند‪.‬‬ ‫خوابش نیامدی‪.‬آن شب‪ِ ،‬‬ ‫«فردا هنوز آفتاب نزده‪ ،‬برخاست‪.‬چشم‌هایش سرخ شده بود‪.‬اشک ریخت و اشک‬ ‫ریخت‪.‬بعد رفت طرف صخرۀ پرتگاه‪.‬هر قدمی که برمی‌داشت‪ ،‬دیگر نه آسوده‪ ،‬که با‬ ‫‪ 22‬سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫خشم و محکم می‌نمود‪.‬عزمش در هر گام جزم‌تر می‌شد‪.‬باد می‌وزید‪.‬چمن‌ها زیر پایش‬ ‫التماس می‌کردند‪.‬وقعی به ایشان نمی‌نهاد‪.‬رسید به صخره‪.‬پنجه‌هایش برجستگی‌های‬ ‫صخره را گرفتند‪ ،‬پاهایش را بر گودی‌های سنگ بزرگ گذاشت‪.‬از صخره باال رفت‪.‬‬ ‫تردیدی نداشت‪.‬امیدی نداشت‪.‬چیزی نمی‌خواست‪.‬بر فراز صخره ایستاد‪.‬به افق نگاه‬ ‫کرد‪.‬شعاع شروع روز تازه تاریکی را شکافته بود که زمزمه کرد‪" :‬بدرود ای دشت شرقی‬ ‫زیبای من! بدرود‪.‬هزار بار بدرود‪.‬من دیگه به تو بر نخواهم گشت‪.‬من خواهم مرد‪".‬‬ ‫وحشی سقوط ترساندش‪.‬مرا بیرون آورد و بویید‪.‬نور‬ ‫ِ‬ ‫«به پرتگاه نگاه کرد‪.‬عمق‬ ‫خورشید اندکی صورتش را گرم کرد‪.‬مرا گذاشت درون شنلش‪.‬گفت‪" :‬شاید اون پایین‪،‬‬ ‫وقتی استخون‌هام متالشی شدن‪ ،‬وقتی کلۀ پوکم ترکید‪ ،‬شاید بعد از مرگم‪ ،‬آذرنوش رو‬ ‫ببینم‪.‬شاید اون هنوز من رو یادش بیاد‪.‬کاش این‌طور باشه!"‬ ‫«اشکش درآمد‪.‬فینش را باال کشید‪.‬زارید‪" :‬آذرنوش! من نتونستم آینه رو پیدا کنم‪".‬‬ ‫«نفسش بند آمد‪.‬حرف‌هایش نامفهوم شدند‪.‬ضعیف بود‪.‬‬ ‫«هیچ راهی برام باقی نمونده‪.‬کار دیگه‌ای ازم برنمی‌آد‪.‬معذرت می‌خوام‪.‬همۀ سعیم‬ ‫رو کردم‪.‬‬ ‫«چشم‌هایش را بست‪.‬دیگر چیزی نگفت‪.‬پایش را از صخره بیرون نهاد‪.‬وزنش را‬ ‫انداخت روی پای معلقش و افتاد‪.‬سقوطش اما طوالنی نبود؛ چون افتاد روی سطحی‬ ‫نامرئی‪.‬نه خیلی پایین‌تر از صخره‪.‬در کمال تعجب چشم‌هایش را باز کرد‪.‬دید انگار‬ ‫روی سطحی سفت و نامرئی قرار گرفته است‪.‬با هول برخاست‪.‬اطرافش را نگاه انداخت؛‬ ‫بعد با خودش زمزمه کرد‪" :‬این دیگه چیه؟ چرا سقوط نکردم؟"‬ ‫«آن‌وقت بود که نور خورشید روی سطح انعکاس کرد‪.‬خوب که به سطح نگاه کرد‪،‬‬ ‫دید شیشه‌ای براق است‪.‬تصویر خودش را در آن سطح شیشه‌ای دید‪.‬از شوق و شگفتی‬ ‫زانو زد روی سطح شیشه‌ای‪.‬زل زد به انعکاس تصاویر بر گسترۀ صیقلی‪.‬فریاد زد‪:‬‬ ‫"ایناهاش! خودشه! آینه! اینجاست‪.‬همینه‪.‬اینجا بوده‪.‬همین‌جا بوده‪».‬‬ ‫«به سطح آینه دست کشید‪.‬با خودش پچ‌پچ کرد‪" :‬چطوری باید از این رد بشم؟"‬ ‫«آفتاب بیشتر شد‪.‬حاال تصویرش را خوب در آینه دید‪.‬شاهزادۀ دیگری توی آینه بود‪.‬‬ ‫داشت به او لبخند می‌زد‪.‬شاهزاده به صورتش دست کشید‪.‬زمزمه کرد‪" :‬من این شکلی‌ام؟"‬ ‫ – ه لصفف ‪23‬‬ ‫«تصویر درون آینه دو تا بال خفاش‌گون داشت؛ دستش را برد الی شنلش‪.‬شاهزاده‬ ‫هم چنین کرد‪.‬شاهزاده از الی شنلش مرا بیرون آورد‪.‬تصویر توی آینه اما گلی نداشت‪.‬‬ ‫تبرچه‌ای نقره‌ای در دستش بود‪.‬شاهزاده چشمانش را دقیق کرد‪.‬شاهزاده مرا به طرف‬ ‫آینه برد‪.‬ناگهان تصویر توی آینه با تبرچه‌ کوبید به سطح شیشه‪.‬آینه فروریخت‪.‬شاهزاده‬ ‫سقوط کرد‪.‬من دیگر همراهش نبودم‪.‬همین‪.‬دیگر چیزی برای گفتن ندارم‪».‬‬ ‫از ترس چشمانم را باز می‌کنم‪.‬گل سرخ در دستم است‪.‬عرق کرده‌ام‪.‬شاهزاده‌ام‬ ‫سقوط کرده‪ ،‬شاید مرده باشد‪.‬گل سرخ را می‌بوسم‪.‬قطره‌ای اشک بر گونه‌ام می‌غلتد‪:‬‬ ‫«یعنی مرده است؟ وقتی سقوط کرد چه شد؟ چه بر سرش آمد؟ کجا دنبالش بگردم؟»‬ ‫بوی گل سرخ محو و میراست‪.‬می‌گوید‪« :‬نه زنده است‪.‬به دشت‌ شرقی شقایق‌های‬ ‫وحشی‌اش رسیده‌ است‪.‬آنجا را پیدا‪»...‬‬ ‫صدایش خاموش می‌شود‪.‬دیگر با من حرف نمی‌زند‪.‬قلبم تند می‌زند‪.‬باید شاهزاده‌ام‬ ‫ً‬ ‫را پیدا کنم‪.‬نمرده است‪.‬او حتما دارد دنبال من می‌گردد‪.‬منتظرم است‪.‬زمزمه می‌کنم‪:‬‬ ‫«ای گل سرخ زیبا! ای بوی خوشایند! نسیم شو‪.‬خبر مرا به شاهزاده‌ام برسان‪.‬به او بگو‬ ‫من به دنبالش خواهم آمد‪.‬به او بگو دوام بیاورد‪.‬منتظرم بماند‪.‬پیدایش خواهم کرد‪».‬‬ ‫نفسم بند می‌آید‪.‬شاید مرا فراموش کرده باشد‪.‬برمی‌خیزم‪.‬گل سرخ را می‌بوسم‪.‬آن‬ ‫را به باد می‌سپرم‪.‬ای کاش من هم مثل باد می‌توانستم به همه‌جا بروم! اما نمی‌توانم‪.‬‬ ‫می‌توانم‪.‬باید بخوابم‪.‬باید او را در رؤیا بیابم‪.‬همان‌طور که همیشه با هم در رؤیا دیدار‬ ‫می‌کرده‌ایم‪.‬شاهزاده‌ام را خواهم یافت‪.‬ایمان دارم‪.‬‬ ‫فصل الم – ‪3‬‬ ‫گریختن آنکه روزی سوخت‬ ‫از سفرها و شهرها با خودم کاغذپاره‌های زیادی آورده‌ام؛ پاره‌های کاغذ را به کوله‌پشتی‌ام‬ ‫ریخته‌ام‪.‬نوشته‌هایی بر آن‌هاست که دوستشان داشته‌ام‪.‬آن‌ها را خوانده‌ام و باز هم خواهم‬ ‫خواند‪.‬خیلی خوانده‌ام؛ شعرها و داستان‌ها‪ ،‬انواع لغات مونسم بوده‌اند؛ جانم بوده‌اند؛‬ ‫زندگی‌ام‪.‬همیشه از مرارت روزها به اعجاب لغات پناه برده‌ام‪.‬خیاالتی‌ام‪.‬با خیاالت‬ ‫خودم حال می‌کنم‪.‬آن‌قدر دوستشان دارم که جرئت نمی‌کنم آن‌ها را بیان کنم! آن‌قدر‬ ‫دوستشان دارم که دلم نمی‌خواهد آن احساس اثیری‌شان را به واقعیت لغت بیاالیم‪.‬دلم‬ ‫می‌خواهد تا ابد در دلم باشند‪ ،‬بدون اینکه هیچ‌وقت بخواهم نامی برایشان بگذارم‪.‬‬ ‫اما دیگر باید بگویمشان؛ بزرگ شده بر دلم سنگین‌اند‪.‬با آن‌ها حرف می‌زنم‪.‬‬ ‫تصدقشان می‌روم‪.‬‬ ‫«آخر چطور شروعت کنم قشنگ‌ترین فصل دنیای من؟ چطور در اندامت لغت‬ ‫بریزم؟ چطور دل بکنم از نفحۀ خیالت؛ واقعی‌ات کنم؟ چطور تو را پیش چشم جهان‬ ‫قرار دهم؟ تو را که چون در خیالم شکل می‌گیری‪ ،‬نطفۀ حیاتی هستی رقصان و پرشور‪.‬‬ ‫حاال بزرگ شده‌ای و ذهن من نمی‌تواند بیش از این بارت را نگه دارد؛ باید وضع حملت‬ ‫کنم‪.‬آه که چقدر دلم نمی‌خواهد واقعی شوی! آه که می‌دانم چقدر ذهن و استعدادم در‬ ‫زادن تو ناتوان و عاجز است! آخر تو خیلی زیباتر از آنی هستی که من با این لغت‌های‬ ‫ناچیز روایتت می‌کنم‪».‬‬ ‫کاش دایه‌ای داشتم؛ مامایی‪ ،‬کسی که مرا در زاییدن این حرف‌ها یاری رساند! دریغ‬ ‫که ندارم! از خیابان‌ها و شهر گذشته‌ام‪.‬از بیغوله‌ها و حاشیه‌اش‪ ،‬از دودها و صداهایش‪،‬‬ ‫دشت دورافتادۀ‬ ‫آن‌قدر رفته‌ام که دیگر شهر و آدم‌ها و سفرم در ذهنم محو شده است‪.‬این ِ‬ ‫بی‌هیچ‌کس مرا در خود گرفته است‪.‬اینک من! ایستاده بر آستان این دشت سوخته‪.‬‬ ‫یاد آن شاعر راه‌گم‌کرده می‌افتم‪.‬همان‌که در نیم ‌هراه زندگی ما خویش را در جنگلی تاریک‬ ‫‪ 26‬سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫یافت‪ ،‬زیرا راه راست را گم کرده بود؛ و چه دشوار است وصف این جنگل وحشی و سخت‬ ‫و انبوه که یادش ترس را در دل بیدار می‌کند! مرا هیچ جنگلی در خویش نگرفته که من‬ ‫گم‌شدۀ دشت خاموشم‪.‬خاموش می‌شوم‪.‬دعا می‌کنم‪ ،‬همان‌طور که او کرد؛ دعا می‌کنم‪.‬‬ ‫فریاد می‌زنم‪« :‬ای الهگان الهام‌بخش شعر و موسیقی! ای نبوغ محض و بلندپایه! اکنون به‬ ‫یاری‌ام بیایید‪.‬و تو نیز ای خاطره که بر لوح ذهنم نهشته‌ای‪ ،‬وقت است هنرنمایی کنی‪».‬‬ ‫زمزمه می‌کنم‪« :‬ای شاعری که پیشوای منی! به توانایی من بنگر و پیش از آنکه قدم‬ ‫در این راه دوزخی نهاده باشم‪ ،‬ببین که آیا برای چنین‌ کاری چنان‌که باید‪ ،‬توانا هستم؟»‬ ‫پوزخند می‌زنم‪.‬شاعر نازنینم همراهم نیست‪.‬قرن‌هاست که از این مسیر دشوار گذر کرده‪،‬‬ ‫مرده است‪.‬فقط من هستم و لغت‌های او‪ ،‬در ذهنم رقصان‪ ،‬جاویدان‪ ،‬جادویی‪.‬من‪ ،‬نحیف‬ ‫و لرزان‪ ،‬ترسیده از عظمت آنچه بر زبانم خواهد رفت (چه خواهد شد؟) جسارتش را ندارم؛‬ ‫با این حال‪ ،‬درد وضع‌حمل منتظر جرئت من نمی‌ماند‪.‬باید بگویمشان‪.‬وقتش است‪.‬‬ ‫از خواب که برخاسته‌ام‪ ،‬به راه افتاده‌ام‪.‬حاال دارم تپه‌ای را باال می‌روم‪.‬ابری نیست؛‬ ‫راهی نیست؛ ماهی نیست؛ باالی تپه‌ای که می‌رسم‪ ،‬درست روبه‌رویم صخره‌ای ناخن‬ ‫به آسمان می‌خراشد‪.‬می‌خواهم فراز آن صخره باشم‪.‬محرابم آنجاست‪.‬آنجا وضع حمل‬ ‫خواهم کرد‪.‬می‌دانم‪.‬باید از صخره باال بروم‪.‬دلم می‌خواهد حرف‌هایم مخاطبی داشته‬ ‫باشند‪.‬به دنبال کسی‪ ،‬چیزی‪ ،‬هستم که این حرف‌ها را بشنود؛ بتوانم به او بگویمشان‪.‬‬ ‫کف دستم را به زبری صخره می‌سایم‪.‬زور می‌آورم‪.‬زانو بر برآمدگی‌هایش می‌گذارم‪.‬‬ ‫وزنم را باال می‌کشم‪.‬باالی این صخره؛ همه‌چیز آنجا اتفاق خواهد افتاد‪.‬آنجا اعتراف‬ ‫خواهم کرد‪.‬باالتر می‌روم‪.‬پوستم خراشیده‪ ،‬مچ دستم درد گرفته است‪.‬‬ ‫اعتراف خواهم کرد‪.‬به حرف خواهم آمد‪.‬حرف‌هایم نامی خواهد داشت‪.‬در نام‌ها‬ ‫ی چیزها‪ ،‬بلکه جوهرشان را با خود حمل می‌کنند‪.‬گاهی می‌اندیشم‬ ‫نشانه‌ای‌ است‪ ،‬معن ‌‬ ‫شاید اگر زندگی‌ام یک لغت می‌شد‪ ،‬نامش بود «آذرنوش»‪.‬شاید جوهر زندگی‌ام را‬ ‫َ‬ ‫در نامم کاشته‌اند‪.‬هر لغت را مثل نوزادی زاییدۀ ذهن ُمشوشم نام می‌گذارم‪.‬نامی‬ ‫که جوهرش باشد‪ ،‬جوهر آن خیال اثیری بی‌نام که لغزند ‌ه است و بازیگوش‪ ،‬زیبا و‬ ‫غم‌انگیز‪ ،‬رنج‌آور و زنده‪.‬‬ ‫باید آغاز کنم؛ با کلمه؛ با کلمه باید آغاز کرد که در آغاز کلمه بود‪.‬همه‌چیز به واسطۀ‬ ‫– مال لصفف ‪27‬‬ ‫او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت‪.‬پس سوگند به قلم! و سوگند‬ ‫به آنچه سطر می‌کند! به لطف اوست که من هنوز دیوانه نیستم‪.‬‬ ‫باالی صخره می‌رسم‪.‬اشکم می‌شکند‪.‬درست باالی صخره یک آینه است‪.‬آینه‌ای‬ ‫بزرگ و قدی‪ ،‬قائم به قامت صخرۀ کهن‌سال‪.‬می‌روم سمتش‪.‬از این آینه نمی‌ترسم‪ ،‬گمان‬ ‫کنم آذرنوش واقعی همین‌جا خواهد بود‪ ،‬پشت حصر شیشه‌ای آینۀ باالی صخره‪.‬چهرۀ‬ ‫خودم را می‌بینم‪.‬زیبایم‪.‬گونه‌هایم تیزگوشه و گل‌انداخته‌اند‪.‬گیسوهای سیاهم‪ ،‬بافت ‌ه بر‬ ‫شانه‌ام شریده‌اند‪.‬ابروهایم تیز‌ند و مشکی‪ ،‬بینی‌ام استخوانی ا‌ست‪ ،‬نه بزرگ نه کوچک‬ ‫َ‬ ‫و لب‌هایم وقتش است که به حرف بیایند‪.‬آینه‌ها سختگیرترین ُمفتشان جهان‌اند‪.‬حرف‬ ‫می‌کشند؛ اعتراف می‌گیرند‪.‬جلویش می‌نشینم‪.‬چاره‌ای ندارم‪.‬وقتش شده‪.‬می‌گویم‪:‬‬ ‫«برای هیچ‌کس جز تو نخواهم گفت‪.‬برای تو خواهم گفت‪.‬تویی که در این دشت‬ ‫سوخته یافتم‪ ،‬قائم ایستاده بر فراز این صخرۀ سخت‌جان (مثل میخ از دل زمین بیرون‬ ‫زده)‪ ،‬مرا به خودم باز می‌نمایی؛ یا شاید من نیستم؛ شاید تمام من‌هایی‌ هستم که می‌شد‬ ‫باشم (هستم؟)‪ ،‬تمام آنچه می‌شد باشد‪.‬‬ ‫تو به قصۀ من گوش کن؛ مامای این لغت‌های بزرگ باش که حاال بر زبانم جاری‬ ‫می‌شوند و آن‌ها را نزد خود نگ ‌ه دار‪.‬نه! نگه ندار‪.‬فریادشان بزن‪.‬منتشرشان کن‪.‬به‬ ‫گوش همگان برسانشان‪.‬بگذار بشنوند و بدانند و قضاوت کنند و بگذار بدانند‪.‬در تمام‬ ‫سطوحی که بر جهان‌های دیگر داری‪ ‌،‬سطر به سطرشان را منعکس کن‪ ،‬منتشرشان کن‪.‬‬ ‫ای آینه! تو صادقی و تو راستی و تو هیچ‌وقت قضاوتی نکرده‌ای؛ تو فقط هستی‪.‬شاید‬ ‫اگر از سوی دیگرت به تو نگاه کنند‪ ،‬شیشه‌ای شفاف باشی‪ ،‬نامرئی؛ شاید در سوی‬ ‫دیگرت نه قائم‪ ،‬که افقی باشی؛ مثل پلی شیشه‌ای که هیچ‌کس تو را نخواهد دید‪ ،‬مگر‬ ‫مرگ متقن بیفکند‪.‬شاید تو بسیار چیزها باشی‪،‬‬ ‫اینکه خویش را از پرتگاه نومیدی به ِ‬ ‫بسیار چیزها طی این‌همه سال‌ دیده باشی‪ ،‬اما هرچه هستی‪ ،‬اینک برای من آینه‌ای؛‬ ‫تمام‌قد و تمام‌نما‪.‬من تمامی‪».‬‬ ‫ِ‬ ‫دختری توی آینه است‪.‬به من لبخند می‌زند‪.‬نمی‌دانم کیست؛ شاید من‪ ،‬شاید کسی‬ ‫که مثل من است‪.‬از او می‌پرسم‪« :‬آینه! آینۀ باالی صخره! به من بگو این‌همه ‌وقت که‬ ‫اینجا نشسته‌ای‪ ،‬آیا هیچ‌وقت شاهزادۀ مرا دیده‌ای؟ همان شاهزادۀ شنل‌پوشی که موهایش‬ ‫‪ 28‬سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫ژولیده بود و در سینه‌اش گلی همیشه سرخ با خود داشت‪.‬این ابرها که بر تو گذشته‌اند‬ ‫و آن غبارها که بر لوحت لمیده‪ ،‬مدتی مانده‌اند‪ ،‬هیچ خبری از آن شاهزادۀ مسافر به تو‬ ‫نداده‌اند؟ هیچ خبری از او نشنیده‌ای؟ شاهزادۀ مرا ندیده‌ای؟»‬ ‫چون شیرقهوه‌ای در فنجان‪ ،‬که قاشقکی برای حل کردن شکر به همش زده باشد‪ ،‬آینه‬ ‫پر از ابر می‌شود‪.‬نگاهم در آینه حل می‌شود‪.‬انعکاسش در ذهنم صداهایی می‌شوند‪.‬‬ ‫صدایش را می‌شنوم‪.‬‬ ‫«به من می‌گویند عیب‌نما؛ اما من فقط راست‌نمایم و مردمان عیب‌های بسیار دارند که‬ ‫از دیدنشان عاجزند‪.‬سوی‌های زیادی دارم؛ بی‌شمار سطح در بی‌شمار جهان جادویی‪،‬‬ ‫از جمله در جهان جادویی تو‪.‬در جهان تو من قائم بر صخره ایستاده‌ام؛ در جهان او‬ ‫اما سطحی نامرئی‪ ،‬به موازات افق خورشید بودم وقتی دیدمش که دنبال تو می‌گشت؛‬ ‫سرگشته بود و نگران‪.‬از همان‌جا که خوابیده بودم‪ ،‬در تأللو آسمان دیدم که شاهزاده‌ات‬ ‫همه‌جا‪ ،‬هر کنج‌‌و‌کناری را گشت‪.‬می‌خواست به تو برسد؛ آمد به این سوی من؛ به جهان‬ ‫تو اما اوضاع آن‌طور نشد که فکر می‌کرد‪.‬‬ ‫«وقتی پایش را گذاشت روی زمین‪ ،‬خاری به پایش رفت‪.‬پایش خون آمد‪.‬فریادش در‬ ‫آمد‪.‬نشست و خار را از پایش کشید‪.‬زارونزار نالید‪" :‬چرا پام رو خراشیدی؟"‬ ‫«بلند شد‪.‬به اطرافش نگاه کرد‪.‬بعد همه‌چیز را دید‪.‬دید که تمام دشت سوخته‌ است‪.‬‬ ‫اثری از گل‌ها و سبزه‌ها‪ ،‬یا از پروانه‌ها نیست‪.‬همه‌چیز سوخته بود‪.‬گله‌به‌گله آخرین‬ ‫ْ‬ ‫سیاه دشت آخرین لقمه‌هایشان را می‌بلعیدند‪.‬‬‫آتش‌ها روی تن ِ‬ ‫«داد زد؛ انگار مشاعرش را از دست داده باشد‪.‬جیغ زد‪.‬پرید روی جنازۀ آنچه‬ ‫روزگاری گل بود‪.‬سعی می‌کرد آتش را خاموش کند‪.‬زارید‪" :‬دشت‌های شرقی! دشت‌‬ ‫شقایق‌های وحشی من! چی به سرتون اومده؟"‬ ‫«دست‌هایش سوختند‪.‬اشکش در آمد‪.‬بال‌هایی درآورده بود فکسنی‪.‬سعی کرد با‬ ‫بال‌هایش آتش را خاموش کند‪ ،‬اما بال زدنش کمکی به خاموش شدن آتش نمی‌کرد‪.‬‬ ‫فریاد کرد‪" :‬آذرنوش کمک! آذرنوش!"‬ ‫«و تو هیچ‌وقت جوابش را ندادی‪.‬پس دوباره کمک خواست‪" :‬تک‌شاخ! تک‌شاخ بیا‬ ‫کمک کن‪".‬‬ ‫– مال لصفف ‪29‬‬ ‫«تک‌شاخ‌ها هروقت خودشان بخواهند کمک می‌کنند و آن‌موقع هیچ تک‌شاخی به‬ ‫کمک شاهزاده نیامد‪.‬بیچاره شد‪.‬هق‌هق‌کنان بانگ زد‪" :‬یکی به من کمک کنه‪.‬این‬ ‫دشت بیچاره داره می‌سوزه‪".‬‬ ‫«دوید سمت جایی که روزگاری سبزی چمن‌هایش بوی زندگی می‌داد‪.‬دید که آنجا‬ ‫جز تلی از خاکستر هیچ‌چیز نمانده‪.‬خار و خس شده بود هرچه روزی زیبایی و لطافتی‬ ‫داشت‪.‬از تپه‌ها باال رفت و در گودی‌ها خودش را به خاک می‌مالید که‪" :‬اینجا هیچیش‬ ‫شبیه دشت من نیست‪.‬چرا آسمونش این‌قدر سرخ و سیاهه؟ چرا بوی گند میاد توش؟‬ ‫چرا کسی صدای من رو اینجا نمی‌شنوه؟ چرا زمینش سفته؟"‬ ‫«ناگهان پشت سرش صدایی شنید‪" :‬هوی! جوان! چیه؟ چرا دادوقال راه انداختی؟"‬ ‫«آن شاهزادۀ پریشان مردی را دید چهارشانه و ستبر که اندام دندانه‌دارش را در شنلی‬ ‫پیچیده بود‪.‬مرد تازه‌رسیده‪ ،‬با دست موهای افشانش را به پشت خوابانید‪.‬صورتش انگار‬ ‫تازه از خواب برخاسته باشد‪ ،‬بی‌حالت و کرخت می‌نمود‪.‬شاهزاده شتابان خودش را به‬ ‫مرد شنل‌پوش رساند‪.‬همین که نزدیک مرد شد‪ ،‬پرسید‪" :‬سالم‪.‬شما هیچ می‌دونی چی‬ ‫بر سر اینجا رفته مرد نیک؟"‬ ‫ً‬ ‫«غریبه پوزخندی زد‪" :‬مرد نیک؟! پسرجون! من هرچی باشم قطعا مرد نیکی نیستم‪".‬‬ ‫«ابروهای شاهزاده از تعجب باال رفت‪.‬شنل‌پوش به اندامش کش‌وقوسی داد و زیرلب‬ ‫گفت‪" :‬این‌جور که به نظر میاد‪ ،‬دشت به کل سوخته‪.‬آتش گرفته‪.‬دود شده رفته هوا‪"...‬‬ ‫«انگشت اشاره‌اش را به شکل مسخره‌ای چرخاند و ادای دود درآورد‪.‬شاهزاده انگار‬ ‫درونش زلزله‌ آمده باشد‪ ،‬اندامش می‌لرزید‪.‬مثل ارگی از خاک و خشت‪ ،‬آوار شد روی‬ ‫خاکستر زمین‪.‬صدایش هر آینه می‌شکست‪.‬پرسید‪" :‬این دشت‪...‬این دشت من بوده؟‬ ‫دشت شرقی شقایق‌های وحشی من‪...‬سوخته؟"‬ ‫نگاه ممتدی به شاهزادۀ زانوزده انداخت‪.‬بعد پرسید‪" :‬ببینم‪ ،‬تو مگه اطالعی‬ ‫«غریبه ِ‬ ‫از دشت‌های شرقی شقایق‌های وحشی داری؟"‬ ‫«"من؟ بله آقا‪.‬من اونجا زندگی می‌کرده‌ام‪ ،‬تمام عمرم رو اونجا بوده‌ام‪".‬‬ ‫«"خب‪.‬اینجا که شرقی‌ترین منزلگاه سفر منه‪ ،‬راستش وقتی رسیدم هم پر شقایق‬ ‫وحشی بود‪ ،‬پس البد بوده دیگه‪.‬دشت شرقی شقایق‌های وحشی! منظورم اینه که اگر‬ ‫‪ 30‬سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫اسم این بهشت رؤیایی مسمایی داشته باشه‪ ،‬به این دشته می‌خوره دیگه‪.‬شرقیه‪ ،‬شقایق‬ ‫داشته‪ ،‬جای باصفایی بوده‪.‬البد همین‌جاست پس‌! زپلشک!"‬ ‫«مرد غریبه انگار نفرت داشت‪.‬خدویی خلطی بر زمین سوخته انداخت‪.‬شاهزاده‌‬ ‫خیلی تعجب کرد‪.‬برخاست و در چشمان غریبه خیره شد‪" :‬چرا این‌طور دربارۀ این منزل‬ ‫عزیز حرف می‌زنی؟ تو آیا اینجا رو می‌شناخته‌ای؟"‬ ‫«مرد شنل‌پوش سرش را تکان داد‪ ،‬اما جوابی نداد‪.‬مدتی با هم صحبت نکردند‪.‬‬ ‫باالخره شاهزاده پرسید‪" :‬شما از کجا به اینجا اومده‌ای؟"‬ ‫«شنل‌پوش لحظه‌ای دست برد و صورتش را پوشاند‪ ،‬انگار نعره‌ای در مشتش خفه‬ ‫کرد‪.‬جواب داد‪" :‬از پشت این دشت؛ خیابون‌های مرده‪ ،‬شهر دیوزده‪ ،‬از جهنم اومده‌م‪".‬‬ ‫«بعد از شاهزاده پرسید‪ " :‬اینجا چی‌کار می‌کنی پسرک بالدار؟ بال برای چی داری‬ ‫ً‬ ‫اصال؟"‬ ‫«بعد بی‌خیال‪ ،‬نیشگونی از بال‌های پالستیکی شاهزاده گرفت‪.‬شاهزاده انگار‬ ‫چندشش شده باشد‪ ،‬بال‌هایش را از زیر انگشتان مرد پس کشید و محترمانه گفت‪:‬‬ ‫"من تنها زندگی می‌کرده‌ام‪.‬هیچ‌وقت نمی‌دونستم نامم چیه‪.‬گل‌ها و بانویم بهم می‌گن‬ ‫شاهزاده‪".‬‬ ‫«مرد غریبه با قهقهه‌ای وقیح خندید و گفت‪" :‬باشه شازده‪.‬چطوری از اینجا سر‬ ‫درآوردی؟ تو مگه نمی‌گی از سکنۀ اینجایی؛ خب خودت باید بهتر بدونی که چی به سر‬ ‫این دشت معصوم بیچاره اومده که!"‬ ‫«شاهزاده همه‌چیز را گفت‪.‬هرچه را می‌دانست صادقانه برای غریبۀ شنل‌پوش تعریف‬ ‫کرد؛ اینکه چطور تو به او گفتی از من گذر کند و به وصالت برسد‪.‬گفت که چطور‬ ‫سرگردان شده‪.‬از لحظۀ آشفتگی‌اش گفت؛ لحظۀ نومیدی‌اش و اینکه خواسته خودش را‬ ‫از پرتگاهی به پایین بیفکند‪.‬گفت که گل سرخش را گم‌ کرده در عوض تبری نقره‌ای به‬ ‫دستش رسیده است‪.‬سرآخر هم گفت که بال‌ها را هنگام سقوط به ارث برده است و البد‬ ‫بابت بال‌هاست که هنوز زنده است‪.‬‬ ‫«مرد چهارشانه خوب به حرف‌های شاهزاده گوش کرد و آهی از افسوس کشید‪.‬بعد‬ ‫سیگاری از شنلش بیرون آورد‪.‬دهانش را به سیگار نزدیک کرد‪.‬به سیگار فوت کرد‪.‬از‬ ‫– مال لصفف ‪31‬‬ ‫دهانش آتشی بیرون زد که سیگار را روشن کرد‪.‬پک محکمی به شاخۀ تنباکو زد‪.‬وقتی‬ ‫دودش را پس داد‪ ،‬صدایش گرفته بود‪.‬به شاهزاده گفت که آن دشت شقایق‌های وحشی‬ ‫چیزی جز دروغی ساختگی نیست؛ گفت که تمام دروغ‌ها در آتش خواهند سوخت و‬ ‫خاکستر خواهند شد‪.‬شاهزاده آشفته و خشمگین غرید‪" :‬چی می‌گی مرد دیوانه؟ نکنه تو‬ ‫بودی که دشتم رو سوزونده‌ای؟"‬ ‫ً‬ ‫«مرد دیوانه زهرخند تحقیرآمیزی به شاهزاده زد و گفت‪" :‬واقعا حقت بود الی همین‬ ‫ُ‬ ‫گل‌های فیک پالستیکی آتش می‌گرفتی و جزغاله می‌شدی نفله!"‬ ‫«آن‌موقع بود که شاهزاده همه‌چیز را فهمید‪.‬از خشم و حسرت فریادی جگرسوز‬ ‫برآورد‪.‬تبرش را در آورد و به آن غریبه حمله کرد‪.‬‬ ‫«در سال‌هایی که بر من گذشته‪ ،‬مردان جنگاور بسیاری دیده‌ام‪.‬آن مرد انگار خیلی‬ ‫جنگ دیده بود؛ چون حتی سیگارش را هم خاموش نکرد‪.‬خیلی نرم و سبک از ضربت‬ ‫مرد مشت‬ ‫تبر خودش را به در برد‪.‬شاهزاده خواست دوباره به او ضربه‌ای بزند‪ ،‬اما ْ‬ ‫محکمی کوبید به صورت شاهزادۀ بیچاره و او را نقش زمین کرد‪.‬شاهزاده صورت‬ ‫بادکرده‌اش را می‌مالید‪.‬سعی می‌کرد جلوی اشک‌هایش را بگیرد‪.‬فریاد زد‪" :‬تو چی‬ ‫هستی؟ اژدهایی؟ چرا از دهنت آتش بیرون می‌زنه؟"‬ ‫ً‬ ‫«مرد انگار اصال به شاهزاده و حرکاتش توجهی نداشت‪.‬نگاهش به دشت بود‪.‬‬ ‫سیگارش را تکاند‪.‬خیلی آرام به طرف شاهزاده آمد‪.‬شاهزاده از تعجب نمی‌توانست‬ ‫تکان بخورد‪.‬ناگهان مرد سیگاری با لگد کوبید به شکم شاهزادۀ بیچاره‪.‬بعد دیوانه‌وار‬ ‫گفت‪" :‬من آره‪.‬من اژدهام‪.‬دیوم‪.‬من هیوالیی هستم که تو کابوست میام گوش‌هات رو‬ ‫می‌برم‪.‬من عامل عذابتم بی‌مایه!"‬ ‫«همین‌طور که داشت این‌ها را می‌گفت‪ ،‬باز هم با لگد کوبید به پهلوی شاهزادۀ‬ ‫مغلوب‪.‬شدت ضربات مرد چنان بود که شاهزاده را چند گام به عقب پرتاب کرد‪.‬‬ ‫شاهزاده از درد به خود می‌پیچید‪.‬باالخره خودش را سرپا کرد و دشنامی به هیوالی‬ ‫بی‌رحم داد‪.‬اما هیوال فرصتش نداد‪.‬مثل گربه‌سانی که غزال بگیرد‪ ،‬جهید و کمرگاه‬ ‫شاهزاده را گرفت‪.‬شاهزاده در دستان زورمند شکارچی سنگدلش هیچ وزنی نداشت‪.‬‬ ‫با هم گالویز شدند؛ اما مرد زورمند شاهزاده را زمین زد‪.‬دستانش چون دندانه‌های گیرۀ‬ ‫‪ 32‬سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫آهنگری‪ ،‬گلوی شاهزاده را فشرد‪.‬داشت خفه‌اش می‌کرد‪.‬شاهزاده زیر پنجه‌های فشردۀ‬ ‫مرد برای نفس‌کشیدن تقال می‌کرد‪.‬‬ ‫«چیزی نمانده بود جان بدهد که ناگهان آخرین زور خودش را جمع کرد و با تبر‬ ‫محکم کوبید به دنده‌های مرد دیوانه‪.‬پنجه‌های مرد لحظه‌ای شل شدند‪.‬شاهزاده به‬ ‫صورت پرچروک مرد چنگ انداخت و بعد پاهایش را زیر شکم او جمع کرد‪.‬او را با پا‬ ‫هل داد‪.‬مرد وحشی پرت شد عقب‪.‬شاهزاده توانست خودش را از زیر هیکل شکارچی‬ ‫میرغضبش برهاند‪.‬می‌خواست از دست آن مرد شنل‌پوش فرار کند؛ اما شکارچی دیوانه‬ ‫معلوم نبود چه بغضی از آن شاهزادۀ بیچاره به دل دارد که او را نمی‌هلید‪.‬سیگارش را‬ ‫انداخت زیر پا و لگد کرد‪.‬شروع کرد به مسخره کردن شاهزاده؛ گفت شاهزادۀ مافنگی‬ ‫حتی نمی‌تواند با او بجنگد و حاال مثل یک ترسوی بی‌خاصیت دارد فرار می‌کند‪.‬‬ ‫«شاهزاده دوباره خشمش به جوش آمد‪.‬برگشت‪.‬به طرف هیوالی مهاجم حمله کرد؛‬ ‫اما ناگهان دست‌هایش در زنجیرهایی گرفتار شدند‪.‬ریشۀ این زنجیرها در تن هیوالی‬ ‫شنل‌پوش بود‪.‬شاهزاده با تبرش به زنجیرها ضربه می‌زد؛ اما زنجیرها پاره نمی‌شدند‪.‬‬ ‫هیوال خودش را رساند باالی سر شاهزاده‪.‬زنجیرها مثل فنر جمع‌شده‪ ،‬شاهزاده را به‬ ‫طرف هیوال کشیدند و هیوال لگد محکمی گذاشت تخت سینۀ شاهزاده‌‪.‬صدای شکستن‬ ‫استخوان‌های شاهزاده بلند شد‪.‬از حال رفت‪.‬هیوالی وحشی پایش را به سینۀ او فشار‬ ‫داد‪.‬شاهزاده دست‌هایش را بر پاهای ستبر هیوال فشار می‌داد‪ ،‬بلکه از عذاب سینه‌اش‬ ‫بکاهد‪.‬شکارچی روی شاهزاده خیمه زد‪.‬مچ دستش را گرفت و پیچاند‪.‬تبر شاهزاده را‬ ‫از دستش در آورد‪.‬بعد با همان تبر کوبید توی صورت شاهزاده‪.‬دماغ زیبای پسر جوان‬ ‫شکست و خون بر گونه‌هایش شتک زد‪.‬‬ ‫«شکارچی سفاک تبر را باال آورد‪.‬زل زده بود به شاهزادۀ مفلوک‪.‬ناگهان تبر را زد توی‬ ‫بال‌های پالستیکی شاهزاده‪.‬محکم و خشمگین‪ ،‬گویی نفرتی از آن بال‌های پالستیکی‬ ‫داشت‪ ،‬با ضربات تبرش آن‌ بال‌ها را از شاهزاده کند‪.‬شاهزاده زیر ضربات سهمگین تبر‬ ‫غیر‌ارادی می‌لرزید‪.‬‬ ‫شزا تبر را جلوی دهانش گرفت و به تیغۀ تبر دمید‪.‬آتشی سهمگین از‬ ‫«هیوالی آت ‌‬ ‫دهانش بیرون زد و زبانۀ نقره‌ای تبر را از شدت حرارت سرخ کرد‪.‬بعد آن مرد دیوانه‪ ،‬زبانۀ‬ ‫– مال لصفف ‪33‬‬ ‫سرخ تبر را چسباند به زخم‌های شاهزاده و جای زخم‌ها را سوزاند‪.‬شاهزاده بی‌هوش‪،‬‬ ‫از شدت سوزش ناله‌ای بی‌جان کرد‪.‬مرد تبر به دست‪ ،‬با پایش شاهزاده را هل داد و‬ ‫غلتاند‪.‬باالی سر شاهزاده ایستاد‪.‬دود سوختن دشت در بوی داغ زخم شاهزاده مخلوط‬ ‫می‌شدند‪.‬باد می‌وزید‪.‬جنگجوی غالب سیگار دوم را گیراند‪.‬بعد خیلی آرام و افسرده به‬ ‫شاهزاده گفت‪" :‬بهتره بگردی دنبال دشت شقایق‌های وحشیت‪.‬این دشت سوخته دشت‬ ‫قشنگ تو نیست‪".‬‬ ‫«تیغۀ تبر سرد شده بود‪.‬مرد دیوانه آن را پشت کمرش غالف کرد‪.‬خم شد روی‬ ‫شاهزاده و گفت که به جای تبر باید حواسش را جمع گل سرخش کند‪.‬شکارچی از‬ ‫البه‌الی شنل پیچانش گل سرخی را بیرون آورد و جلوی شاهزاده گرفت‪.‬شاهزاده انگار‬ ‫جان تازه‌ای گرفت‪.‬به سختی نالید‪" :‬گل من‪...‬گل من پیش تو چی‌کار می‌کنه؟"‬ ‫«البد گمش کرده بودی دیگه‪.‬وقت سقوط از دستت افتاده‪.‬این‌قدر تو هپروت‬ ‫چرخیدی که همه‌چیزت رو گم کردی‪.‬بگیرش‪.‬‬ ‫«بعد شنل‌پوش غریبه گل سرخ را گذاشت روی سینۀ شاهزادۀ افتاده‪.‬شاهزاده گلش را‬ ‫چنگ زد‪.‬مرد با لگد زد به پهلوی شاهزاده‪".‬پاشو مردنی! خودت رو سرپا کن‪".‬‬ ‫باد خاکستر گل‌ها و چمن‌ها را می‌نشاند روی صورتش‪.‬‬ ‫«شاهزاده به سختی ایستاد‪ْ.‬‬ ‫دماغش شکسته و خونی‪ ،‬زانوهایش می‌لرزید‪.‬غریبۀ جنگاور نهیب زد‪" :‬این گل تنها‬ ‫موجود واقعی توئه بچه مزلف! مثل جونت ازش مواظبت کن‪".‬‬ ‫«شاهزاده از وحشت و درد نمی‌توانست حرفی بزند‪.‬مرد آتش‌دهان صورتش را برد‬ ‫نزدیک شاهزاده و غرید‪" :‬اگر گمش کنی میام می‌کشمت بی‌بته! فهمیدی؟"‬ ‫حیف نون!"‬ ‫ُ‬ ‫«شاهزاده بهتش زده بود‪.‬مرد دیوانه‌وار فریاد کرد‪" :‬فهمیدی؟ ِ‬ ‫«شاهزاده ترسید‪.‬سرش را تکان داد که فهمیده است‪.‬مرد بی‌رحم سیلی قائمی کوبید‬ ‫به گونۀ شاهزاده‪.‬بعد فریاد زد که شاهزاده زودتر از جلوی چشمش گم‌وگور شود‪ ،‬چون‬ ‫هر لحظه ممکن است نظرش عوض شود و دخل شاهزادۀ بیچاره را بیاورد‪.‬‬ ‫«شاهزاده دزدکی اگر بال‌ را پیچید الی شمدی و زود از دست آن مرد دیوانه گریخت‪.‬‬ ‫دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد‪.‬اشک می‌ریخت‪.‬خون می‌ریخت‪.‬قلبش شکسته‬ ‫بود‪.‬دشتش سوخته بود‪.‬بال‌هایش کنده شده بود‪.‬هیچ چیز برایش باقی نمانده بود‪.‬وقتی‬ ‫‪ 34‬سفر دوزخی شاهزادۀ دشت‌های شرقی‬ ‫پاهای خسته‌اش به قدر کفایت از آن هیوالی آتش‌زا دور شد‪ ،‬برگشت و نگاه کرد‪.‬بعد‬ ‫اسب تک‌شاخی را دید که در آسمان بال می‌زند‪.‬دید که هیوالی دیوانه خودش را به آن‬ ‫اسب آویزان کرده و در آسمان معلق است؛ هر دوی آن‌ها پرواز کردند و باالی ابرها‬ ‫ناپدید شدند‪.‬شاهزاده همه‌جایش شکسته و زخمی‪ ،‬گریخت از آن دشت سوخته‪.‬رفت‬ ‫دنبال دشت‌های شرقی شقایق‌های وحشی‪».‬‬ ‫آینه خاموش می‌شود‪.‬شیرقهوه‌اش تمام می‌شود‪.‬دوباره خودم را نشانم می‌دهد‪.‬‬ ‫قرنیه‌های من شب دارند‪.‬صورتم کشیده‪ ،‬چانۀ کوچکم لرزان است‪.‬رنگ از گونه‌هایم‬ ‫رفته است‪.‬هرچه می‌خواستم بگویم‪ ،‬گفت ‌ه است‪.‬باید از آن بگذرم‪.‬یا از آینه باید بگذرم‪،‬‬ ‫یا آوارۀ شهر و خیابان‌های دودگرفته‌اش شوم‪.‬باالخره باید از این دشت گذشت‪.‬می‌گذرم‪.‬‬ ‫فصل کاف – ‪4‬‬ ‫شناور شو‬ ‫توی خیابان‌ها پرسه می‌زنم‪.‬هدفی ندارم؛ هدفی دارم‪ ،‬اما راه رسیدن به آن را نمی‌دانم؛‬ ‫نقشه‌ای ندارم؛ مثل کشتی نوح شده‌ام‪ ،‬سرگردان اقیانوس بی‌کران‪ ،‬با علم بر اینکه‬ ‫همه‌چیز در آب غرق شده‪ ،‬جایی برای پهلو گرفتن نمانده‪ ،‬منتظرم معجزه‌ای بشود‪،‬‬ ‫کرانه‌ای بیابم‪.‬فکر می‌کنم هرچه می‌بینم غیرواقعی ا‌ست؛ انگار همه‌چیز بازی است؛‬ ‫ی است‪.‬در خویش غرق می‌شوم‪.‬می‌اندیشم بازیگر مفلوک نقش‬ ‫نمایش است؛ تصنع ‌‬ ‫ِ‬ ‫صعب قصه‌ای هستم که قصه‌پردازی بی‌رحم ساخته است‪.‬هیچ مفری برایم نگذاشته‪.‬‬ ‫مرا واداشته سرگردان اقیانوس‌ها و خیابان‌ها باشم‪.‬رقت‌انگیز است به شفقت و حکمتش‬ ‫امید ببندم که می‌دانم برای من جز رنج و گم‌گشتگی نیندیشیده است‪ ،‬دریغ که من‬ ‫مدت‌هاست از بازیگری استعفا داده‌ام!‬ ‫یادم است کتابی خوانده بودم دربارۀ جست‌وجوگری که رؤیای شهری جادویی را‬ ‫می‌دیده است‪.‬شهری که با کلید نقره‌ای می‌شد از دروازه‌اش عبور کرد‪.‬سه بار این خواب‬ ‫را می‌بیند؛ مجذوب آن شهر جادویی می‌شود پس به خدایان استغاثه می‌کند که بگذارند‬ ‫ً‬ ‫او واقعا وارد شهر شود‪.‬چون این دعا را می‌کند‪ ،‬دیگر هرگز آن شهر جادویی در رؤیایش‬ ‫ظاهر نمی‌شود‪.‬پس جست‌وجوگر بیچار‌ه سفری آغاز می‌کند؛ سفری رؤیایی به کادث‬ ‫ناشناخته؛‌ قصری بر فراز کوهی بلند که خداوندان رؤیا و خواب در آن جایگاه قرار‬ ‫دارند‪.‬در این سفر چون به سرحدات رؤیا می‌رسد‪ ،‬کاهنی را می‌بیند و از او نشانی‬ ‫کادث را می‌پرسد‪.‬کاهن به او جواب می‌دهد هیچ‌کس جای کادث را نمی‌داند و اینکه‬ ‫خدایان شهر را از رؤیای او برده‌اند خیری عامدانه بوده است‪ ،‬چون یافتن آن شهر‬ ‫ْ‬ ‫خطرات عظیمی را بیدار خواهد کرد‪.‬جست‌وجوگر سرسخت دست از سفر نمی‌کشد؛‬ ‫ماجراهای بسیاری را پشت سر می‌گذارد تا باالخره به شهری می‌رسد که گمان می‌برد‬ ‫همان شهر جادویی‌ است؛ اما آنجا نه شهر جادویی‪ ،‬که دادگاهی برای عذابش می‌شود‪.‬‬

Use Quizgecko on...
Browser
Browser