بازگشت به جبهه: خاطرات

Choose a study mode

Play Quiz
Study Flashcards
Spaced Repetition
Chat to Lesson

Podcast

Play an AI-generated podcast conversation about this lesson
Download our mobile app to listen on the go
Get App

Questions and Answers

چرا نویسنده در ابتدا به مادرش در مورد مرخصی اش از جبهه چیزی نگفت؟

  • تصمیم داشت ابتدا به پدرش بگوید و نظر او را در این مورد بپرسد.
  • می ترسید مادرش او را مجبور کند در خانه بماند و دیگر به جبهه برنگردد. (correct)
  • می خواست مادرش را سورپرایز کند و بعد از چند روز به او خبر دهد.
  • نمی خواست او را ناراحت کند و نمی دانست چگونه این خبر را به او بگوید.

رفتار مادر نویسنده در ایستگاه قطار نشان دهنده چه بود؟

  • ناامیدی از تغییر تصمیم نویسنده و تلاش برای نشان دادن بی تفاوتی
  • پذیرش تصمیم نویسنده برای رفتن به جبهه همراه با نگرانی و دلتنگی (correct)
  • عصبانیت و نارضایتی از تصمیم نویسنده و ابراز آن به صورت غیرمستقیم
  • خوشحالی پنهان از اینکه نویسنده به جبهه برمی گردد و به وظیفه اش عمل می کند

نویسنده برای فرار از گیر افتادن توسط مادرش چه تدبیری اندیشید؟

  • با پرت کردن ساک از دیوار و بالا رفتن از درخت، از خانه گریخت. (correct)
  • به بهانه خداحافظی با همسایه ها از خانه خارج شد.
  • به سرعت وسایلش را جمع کرد و از در پشتی خانه فرارکرد.
  • تظاهر به گوش دادن به نصایح مادرش کرد و سپس به سرعت از خانه بیرون دوید.

عبارت «دیگر خرم از روی پل گذشته بود» در پایان داستان به چه معناست؟

<p>اشاره به این دارد که نویسنده از یک خطر جدی جان سالم به در برده است. (B)</p> Signup and view all the answers

چرا مادر نویسنده کلون در حیاط را انداخت و پشت در ایستاد؟

<p>می خواست مانع خروج نویسنده شود و او را از رفتن به جبهه منصرف کند. (D)</p> Signup and view all the answers

Flashcards

تعریف مرخصی

پانزده روز مُرَخّصی به تمامِ افرادِ گُردان، از جمله خودِ راوی، داده بودند.

نگرانی راوی

راوی نمی‌خواست به خانوادهاش بگوید که به جبهه برمیگردد زیرا میترسید آنها او را منصرف کنند.

آغاز حرکت قطار

قطار با سوت کشیدن شروع به حرکت کرد.

توصیه مادر بزرگ

مادر بزرگ راوی به او گفت که در حملات، آیهٔ «وَ جَعَلْنَا مِن بَيْنِ...» را زیاد بخواند تا دشمنان کور شوند.

Signup and view all the flashcards

نقشهٔ مادر

مادرِ راوی کلید را برداشت تا او را وادار کند بماند.

Signup and view all the flashcards

Study Notes

مرخصی و بازگشت به جبهه

  • راوی از ۱۵ روز مرخصی که به او داده شده بود، می‌گوید.
  • او می‌دانست اگر به پدر و مادرش بگوید باید بعد از این مرخصی دوباره به جبهه برگردد، ناراحت می‌شوند و مانع رفتنش می‌شوند.
  • او برای جلوگیری از ناراحتی خانواده، به سؤالات آن‌ها درباره جبهه رفتن با خنده یا تغییر موضوع پاسخ می‌داد.

خداحافظی و ترک خانه

  • روز موعود فرا رسید و او باید ساعت ۹ صبح در پادگان حاضر می‌شد.
  • او با ناراحتی از خواب بیدار شد و نگران بود چگونه به مادرش بگوید که باید به جبهه برگردد.
  • پدرش طبق معمول صبح زود به مغازه رفته بود.
  • پس از شستن دست و صورت، مادرش دوباره گریه کرد و او را از جبهه رفتن منصرف می‌کرد.
  • مادرش می‌گفت اگر برای سنگ روضه بخواند، دلش آب می‌شود، اما راوی بی‌تفاوت است.
  • مادرش بقچه کوچکی حاوی خوردنی برای راه به او داد.
  • راوی مراقب بود هنگام روبوسی با پدرش، او را محکم نگیرد و مانع رفتنش نشود.
  • پدرش به او توصیه کرد نامه را فراموش نکند و از تلفن هم کوتاهی نکند.
  • هنگام سوار شدن به قطار، مادرش به او سفارش کرد مراقب خود باشد و در حمله‌ها ذکر «وَ جَعَلْنَا مِن بَيْنِ...» را زیاد بخواند.

لحظات جدایی در ایستگاه قطار

  • اتوبوس جلوی در راه آهن توقف کرد.
  • هنگام سوار شدن به قطار، صدای آشنایی شنید و متوجه شد پدر، مادر، مادربزرگ، خواهر و برادرها همگی به بدرقه او آمده‌اند.
  • از ترس اینکه خانواده‌اش او را به زور برگردانند، از همان جا خداحافظی کرد.
  • پدرش گفت نترس، او را برنمی‌گردانند و آمده‌اند خداحافظی کنند.
  • مادرش با چشمانی پر از اشک گفت به خودش رحم نمی‌کند، لااقل به آن‌ها رحم کند.
  • مادرش به پدرش اعتراض کرد که او را همین‌طور بی‌تفاوت بار آورده است.
  • مادربزرگ با عصبانیت حرف مادرش را قطع کرد و گفت اینقدر آبغوره نگیرد.
  • مادر بزرگ دوباره شروع به نصیحت کردن کرد.

خداحافظی نهایی و حرکت قطار

  • راوی روی لبه دیوار نشست و در حالی که پوتین‌هایش را می‌پوشید، از مادرش خواست او را حلال کند.
  • مادرش ابتدا عصبانی شد و تهدید کرد شیرش را حلال نمی‌کند، اما بعد آرام شد.
  • او به مادرش گفت اگر بدی و خوبی دیده، او را حلال کند، زیرا ممکن است در جبهه کشته شود.
  • مادرش با عصبانیت گفت ان شاء الله با لگد از جبهه بیرونش می‌کنند.
  • راوی از مادرش خواست از طرف او به پدر، بقیه فامیل و هر کسی که دوست دارد سلام برساند.
  • راوی بندهای پوتینش را بست و گفت دیگر وقت خداحافظی است.
  • مادرش گریه کرد و گفت با این کارها جگرش را خون کرده است.
  • او می‌خواست بماند و با مادرش حرف بزند، اما دید مادرش دنبال کلید خانه می‌گردد تا او را گیر بیندازد.
  • مانند رعد از دیوار پرید پایین، ساک را روی کولش انداخت و به سمت خانه عباس و بقیه برادر و بچه‌ها دوید.

رسیدن به پادگان و حرکت به سوی جبهه

  • حدود ساعت ۹ بود که به پادگان رسید.
  • غوغایی بر پا بود.
  • در جمعیت به این طرف و آن طرف سرک می‌کشید تا ببیند پدر و مادرش آنجا هستند یا نه.
  • خدا را شکر، نیامده بودند.
  • دیگر وقت رفتن شده بود.
  • با خودش گفت: «دزفول که رسیدی، یک تلفن به آقا بکن و همه چیز را به او بگو.»
  • سوار اتوبوس شدند تا آن‌ها را به راه آهن ببرند.
  • حرکت که کردند، نفس راحتی کشید.

فرار از خانه و خداحافظی پنهانی

  • مادرش از توی آستینش کلیدی بیرون آورد و درب حیاط را قفل کرد و گفت: «نمی‌گذارم.»
  • راوی به طعنه گفت خوب است خدا در پل صراط یقه‌اش را بچسبد و راه بهشت را برویش ببندد.
  • مادرش که گوشش از این حرف‌ها پر بود گفت: «اگر اون خداست که قربان کرمش بروم، این کار را نمی‌کند، به تو هم مربوط نیست که توی کارش دخالت کنی.»
  • راوی گفت: «ننه ساعت را ببین، دیر شد. جون عمه‌ات در را واز کن برم.»
  • دید گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست.
  • همین طور که با صحبت‌هایش سرش را گرم کرده بود، بندهای پوتینش را به هم زد و پوتین را انداخت گردنش و در یک لحظه از جا پرید.
  • ساکش را از سر دیوار پرت کرد توی کوچه و مثل گربه، درخت خانه‌شان را گرفت و رفت بالا.
  • از آنجا خودش را به لبه دیوار رساند و توی کوچه را نگاه کرد.
  • یکی از همسایه‌ها سرش را گرفته و ناله می‌کرد که ساک بر سرش خورده است و دارد ناله می‌کند.
  • کله‌اش را بلند کرد، ساک را نشانش داد و گفت: «خدا گردنت را بشکند. این ساک مال تو بود، زدی توی سرم؟»
  • راوی گفت: «می‌بخشید، از دستم در رفت.» و حسابی عذرخواهی کرد.
  • ننه از توی حیاط داد و بیداد و ناله و نفرین می‌کرد.

آماده شدن پنهانی برای رفتن

  • راوی منتظر فرصت مناسب ماند تا مادرش برای خرید سبزی بیرون برود.
  • در یک فرصت خوب، ساکش را برداشت و مشغول جمع کردن لباس‌هایش شد.
  • هول شده بود و داشت تندتند لباس‌ها و کتاب‌هایش را توی ساک می‌چپاند.
  • مادرش پاورچین پاورچین مثل اجل معلق بالای سرش حاضر شد و گفت: «کجا؟»
  • او جا خورد و می‌دانست اگر بگوید به جبهه می‌رود، دست و پایش را غل و زنجیر می‌کند و باعث ناراحتی هر دویشان می‌شود.
  • گفت: «برای یک مدت کوتاهی می‌خواهم بروم این بَغَل مَغَل‌ها ......
  • مادرش که از دست او کلک‌های زیاد و جورواجوری خورده بود، با سوء ظن نگاهش کرد و گفت: «برای مدت کمی هان؟!»
  • گفت: «آره!» گفت: «پس حق نداری بیشتر از یک شلوار و یک پیراهن ببری.»
  • گفت: «دِ برای چی؟» گفت: «مگر می‌خواهی هر دقیقه لباس عوض کنی و پز بدهی؟ راست بگو بچه کجا می‌خواهی بروی؟»
  • روی کف اتاق یک عالمه، شلوار جوراب کت و.... ولو بود.
  • همین جور که لباس‌هایش را سوا می‌کرد و تندتند توی ساک می‌چپاند گفت: «می‌دانی، راستش...»
  • کمی من من کرد، دید هوا پس است و جای ماندن نیست.
  • دسته ساک را سفت توی مشتم گرفت.
  • یک مرتبه مثل فنر از جا پریدم و دویدم طرف در حیاط تا به کوچه فرار کنم.
  • اما ننه ام دستم را خواند و زودتر دوید طرف در حیاط.
  • کلون را انداخت و پشت به در مثل شیر ژیان ایستاد.
  • دهانم از تعجب باز ماند. خودمانیم ننه ام یک پارچه چریک بود و ما خبر نداشتیم ها.
  • به حرف آمد و گفت: «این بغل مغل ها می خواستی بروی آره؟ ارواح مرده هات مگر من این وسط بوقم؟ سه ماه جبهه بودی بسه! به اندازه خودت ثواب ،بردی دیگر نوبت آنهایی است که بچه هایشان را لای پنبه خوابانده اند...»
  • به ساعت نگاه کردم. نزدیک ۸ بود.
  • گفتم: «ننه جان! تو را خدا ولم کن بگذار مثل بچه آدم خداحافظی کنم و بروم.»
  • ننه ام از توی آستینش کلیدی بیرون آورد و درب حیاط را قفل کرد. بعد گفت: «نمی‌گذارم.»
  • گفتم: «ننه درب را قفل نکن خوب است خدا سر پل صراط یقه ات را بچسبد و در بهشت را به رویت قفل کند و بگوید نمیگذارم بروی؟ آره خوب است؟»
  • ننه ام که گوشش از این حرف ها پر بود گفت: «اگر اون خداست که قربان کرمش بروم این کار را نمیکند، به تو هم مربوط نیست که توی کارش دخالت کنی.»
  • هی صحبت کردم و گفتم: «ننه ساعت را ببین، دیر شد. جون عمه ات در را واز کن برم.»
  • دیدم گوشش به این حرف ها بدهکار نیست.
  • همین طور که با صحبت هایم سرش را گرم کرده بودم، بندهای پوتینم را به هم زدم و پوتین را انداختم گردنم و در یک لحظه از جا پریدم.
  • ساکم را از سر دیوار پرت کردم توی کوچه و مثل گربه، درخت خانه مان را گرفتم و رفتم بالا.
  • از آنجا خودم را به لبه دیوار رساندم. روی چینه دیوار ایستادم و توی کوچه را نگاه کردم
  • دیدم یکی از همسایه هایمان سرش را گرفته است و دارد ناله میکند.
  • کله اش را بلند کرد، ساک را نشانم داد و گفت: «خدا گردنت را بشکند. این ساک مال تو بود، زدی توی سرم؟»
  • گفتم: میبخشید، از دستم در رفت و حسابی عذرخواهی کردم.
  • ننه ام از توی حیاط داد و بیداد و ناله و نفرین میکرد.

Studying That Suits You

Use AI to generate personalized quizzes and flashcards to suit your learning preferences.

Quiz Team

Related Documents

More Like This

Use Quizgecko on...
Browser
Browser